طریقت تزویر(12) - (فصل چهارم از کتاب طریقت تزویر)

قاب کهنه:

دیده بان: هر دو وارد خانه شدند. اين بار برخلاف دفعه ‏ي پيش چشمان سپهر به تصوير قاب شده‏ اي افتاد كه بر روي تلويزيون قرار داشت. برق تعجب از نگاهش پریده بود با كمي مكث گفت:
- «خداي من! اين اينجا چه كار مي‏كند؟!»

نرگس از شگفتي او متحير شد و نگاه سپهر را دنبال كرد و گفت:
- «كي؟!»
- «بابا اين... اين عكس!»
سپهر به سمت عكس قاب شده قدم برداشت و آن را در ميان دستانش گرفت و به صاحبان تصوير كه دو كودك بودند نگاه كرد. نرگس آن را از دستان سپهر بيرون كشيد و بر سر جايش گذاشت و بعد با كمي لودگي گفت:
- «اشتباه گرفته‏ اي جانم! خواب ديده‏اي؟ خير باشد!»
سپهر ناخواسته و ندانسته، جلوي نرگس را گرفت و گفت:
- «نرگس! راستش را بگو، اين عكس به چه منظوري در خانه‏ي شماست؟! از كجا آمده است...»
نرگس با تندي سپهر را كنار زد و گفت:
- «يعني چه؟... خب اين دختر بچه تصوير دوران كودكي من است!»
تعجب سپهر مضاعف شده بود. او در حين اشاره به عكس رو به نرگس كرد و پرسيد:
- «يعني مي‏خواهي بگويي كه تو له‏ له‏ نق‏ نقو هستي؟!»
نرگس از اين كلام كاملاً درهم ريخت و مثل كسي كه بر جايش خشك شده باشد و زبانش بلبله گرفته باشد در جواب سپهر گفت:
- «تو... تو... نكند تو همان سپهر... آتش‏ پاره...»
سپهر ناگهان بي‏اختيار داد زد:
- «له‏ له‏ نق‏ نقو... باغ شاه، اصلاً باورم نمي‏شود! خدايا...»
هر دو براي لحظه‏ اي، فارغ از بود و نبود دنيا خنديدند و شاد بودند. هرگز باور نمي‏كردند كه بعد از اين همه سال، باز همديگر را ببينند. نرگس جز شبحي از گذشته‏ ي خود چيزي به ياد نداشت و هرچه كه مي‏دانست، حكايت شيريني بود كه مادرش بر بالاي سرش قبل از خواب زمزمه كرده بود. سپهر يك لحظه آرام گرفت و رو به نرگس كرد و پرسيد:
- «راستي مادرت، مليحه خانم، كجاست؟»
خنده‏ هاي نرگس رفته‏ رفته كمرنگ‏تر شد. به سمت آشپزخانه رفت و با قرار دادن كتري بر روي يكي از شعله‏ هاي گاز گفت:
- «بنده‏ ي خدا مريض است، بالأخره پيري است و هزار درد بي‏درمان. از اين زندگي لعنتي حتي يك روز خوش نديد. فردا برمي‏گردد! يكي ـ دو روزي را گفتم به منزل خواهرش برود تا بلكه حالش تغيير كند.»
سپهر به سمت آشپزخانه قدم برداشت و دستانش را روي پيشخوان نهاد و پرسيد:
- «خواهرت فريبا... الآن كجاست؟ يادم مي‏آيد خيلي از تو بزرگتر بود! ازدواج كرده است؟»
سپهر شاهد اشك‏ هايي شد كه نم‏نم بر گونه‏ هاي نرگس مي‏غلتيد. با خود گفت: نكند مرده باشد و من ياد او را در ذهن نرگس زنده كردم. براي اين كه ردّ گم كند، گفت:
«مثل اينكه قرار بود درباره‏ي درويش شدنت توضيحاتي بدهي. حال از همه‏ي اينها گذشته چطور شد كه درويش شدي؟»
نرگس اشك‏هايش را با پشت دستانش پاك كرد و ضمن تهيه ديدن چاي و وسايل پذيرايي رو به سپهر كرد و گفت:
- «الآن همه چيز را برايت تعريف مي‏كنم. پدر و مادر تو چه كار مي‏كنند، زنده هستند؟»
- «بله، ما الآن سه برادريم و دو خواهر. پسر ارشد خانواده هم منم. خب! دل تو دلم نمانده است، تو از خودت بگو!»
نرگس از آشپزخانه بيرون آمد و به ديوار پيشخوان تكيه زد. رو به سپهر كرد و آهسته گفت:
- «من مدرسه مي‏رفتم، يك روز كه مشغول درس خواندن بودم صداي مادرم را شنيدم كه از خاطرات و گذشته‏ ها با فريبا سخن مي‏گفت. من هم در همان حال به خاطراتش گوش مي‏دادم. مادرم مي‏گفت:
«... ياد دوستان قديمي‏مان به خير چقدر ساده بودند و دوستي‏شان چه صفايي داشت... دلم برايشان تنگ شده... آقاي مهيمن و همسرش چه انسان‏هاي باوفا و خونگرمي بودند، هيچ وقت خوبي‏ هاي آنها را فراموش نكرده و نمي‏كنم. خاطرات خانواده‏ ي آقاي مهيمن ديوان ه‏ام مي‏كند. پسر كوچكي داشتند كه هم شيرين زبان بود و هم آتش پاره. از يك سالگي پيش ما بود، صبح‏ها مي‏رفتم مي‏آوردمش و عصرها مادرش مي‏آمد و برش مي‏گرداند، تا اينكه سر و كلّه‏ي تو پيدا شد. با وجود تو ديگر كمتر سراغ آن آتش‏پاره مي‏رفتم. غالباً اوقاتم با تو پر مي‏شد و از اين بابت پدرت هم خيلي خوشحال شده بود. محل كار جناب سرهنگ درست پشت اتاق ما واقع شده بود. نرده‏ هاي آهني مرز ميان «پادگان» و «باغ شاه» را مشخص مي‏كردند. آموزش نظامي، رژه‏ي سربازان و برگزاري جشن‏هاي مختلف را از نزديك مشاهده مي‏كرديم. آشنايي ما با جناب سرهنگ هم درست از پشت همين ميله‏ ها صورت گرفته بود. يك روز كه تمرينات پاياني دوره‏ي آموزشي سربازان را از پشت ميله‏ ها تماشا مي‏كردم، جناب سرهنگ از آن طرف ميله‏ ها نزديك آمد و گفت:
- «خانم! چرا اينجا ايستاده ‏ايد؟»
گفتم: - «اينجا خانه‏ ي ماست!»
گفت: - «بهتر است زماني را براي هواخوري انتخاب كنيد كه كسي از سربازان در اين حوالي نباشد، در اين صورت من از شما ممنون خواهم شد.»
طرز صحبت جناب سرهنگ مرا خجالت‏زده كرد و بدون معطلي به خانه برگشتم. تا اينكه يك روز جناب سرهنگ با خانمش به اينجا آمدند و مستقيماً از من و پدرت عذرخواهي كردند. اولين جايي كه دوستي ما با جناب سرهنگ و خانمش رقم خورد، همين نقطه بود. خودش رفت سري به پادگان بزند، ولي خانمش پيش ما نهار خورد. برعكس آن روز خانم مهيمن قرار بود با شوهرش نزد شكسته‏بند بروند، آنها فرزندشان را به ما سپردند و رفتند. واي نمي‏داني چه قشقرقي به پا كرده بود كه بيا و ببين. آتش‏پاره هنگام غذاخوردن تمام لباس‏هاي خانم جناب سرهنگ را چرب و چيلي كرد. او فكر مي‏كرد بچّه‏ي ماست و خيلي هم از آتش‏پاره خوشش آمده بود. گفت:
- «عيبي ندارد بچّه است!»
گفتم: «شما را به خدا ببخشيد همسايه‏ ي ما امروز كاري برايشان پيش آمده بود و اين وروجك چند ساعتي پيش ما امانت است تا برگردند.»
با تعجّب گفت:
- «من فكر مي‏كردم مال خودتان است. پس شما هم بچّه نداريد؟»
خجالت‏زده سرم را پايين گرفتم و گفتم:
- «نخير خانم! ما بچّه‏دار نمي‏شويم.»
خانم جناب سرهنگ نيم‏خنده‏اي كرد و گفت:
- «اشكالي ندارد، خودتان را ناراحت نكنيد! شما بچّه ‏دار نمي‏شويد، ما هم مجبوريم كه بچّه‏ دار نشويم.»
همين طور كه با دستمال سفره سر و صورت بچه را پاك مي‏كردم، شگفت‏زده پرسيدم:
- «چطور مگر... آخر چرا؟»
گفت: - «به لحاظ قرابت و فاميلي امكان دارد بچّه‏ ي ما ناقص به دنيا بيايد؛ چون من دختر برادر شوهرم هستم، يعني جناب سرهنگ هم شوهر من است و هم عموي من. ازدواج من و عمويم بيشتر اجباري بود؛ من اصلاً دوست نداشتم شوهرم نظامي باشد. ابتدا قرارمان اين بود كه با برادر ناتني‏ ام ازدواج كنم، ولي قسمت نشد. من به قسمت معتقدم، شما چطور؟»
- «ها...؟ به چه چيز؟»
- «به قسمت...»
- «هاهاها... آره قسمت چيز خوبيه!»
بهت و حيرت سراپايم را فراگرفته بود و حتي از يادم رفت كه آتش‏پاره بر روي يك دستم آويزان است. خدايا چه مي‏شنوم عمو! برادر! مگر مي‏شود؟ او كه حيرت مرا به خوبي حس كرده بود، گفت:
- «تعجّب نكن، مي‏دانم از چه تعجّب كرده‏اي! در مرام و مسلك ما اين‏گونه ازدواج‏ ها عادي است.»
- «مگر شما چه مرامي داريد؟»
- «ما بهايي هستيم.»
- «چي‏ چي‏ هايي...؟»
- «بي‏خيال، بگذريم! برادر ناتني‏ام كه مي‏خواست با من ازدواج كند، قسمتش دختر خواهر بزرگم شد.»
- «يعني دختر خواهرتان با دايي خودش ازدواج كرد... لااله‏ الااللّه‏...!»
جناب سرهنگ تو را به فرزندي قبول كرده بود، ولي خانمش به لحاظ روحي آمادگي پذيرش تو را نداشت. جناب سرهنگ يك روز با يكي از درويشان به خانه‏ ي ما آمد و از من پرسيد:
- «همسرتان تشريف دارند يا نه؟»
گفتم: - «عزّت آقا براي تميز كردن سالن در كنار آقاي مهيمن هستند، شما تشريف داشته باشيد، من صدايش مي‏كنم.»
باغ شاه خيلي بزرگ بود، ما هر دو خانواده در آنجا سرايدار بوديم. خانه‏ي ما چسبيده بود به نرده‏هاي پادگان اما خانه‏ي آنها بالاتر از استخر، در قسمت شمالي باغ قرار داشت. سريع صدايش كردم، آمد.
خانم مهيمن زن پاكي بود. به من مي‏گفت اينها كافرند، خيلي به اينها رو ندهيد كه هي بروند و بيايند. هر سه داخل اتاق با هم صحبت مي‏كردند. من فقط يكبار برايشان چاي بردم، تا چشمشان به من خورد ساكت شدند؛ چون فكر كردم مزاحمت ايجاد مي‏كنم ديگر داخل نشدم. نيم ساعتي كه گذشت پدرت آمد و گفت:
- «زن! مي‏داني اينها براي چه چيزي اينجا هستند؟»
گفتم: «نه! از كجا بايد بدانم؟»
گفت: «جناب سرهنگ دختري را به فرزندي قبول كرده و خانمش فعلاً نمي‏تواند سرپرستي او را به عهده بگيرد؛ چون بچّه مال خودشان نيست، به لحاظ روحي دچار مشكل شده است. حال از ما خواهش دارد چنانچه امكان داشته باشد تا مدت كوتاهي از اين بچّه نگهداري كنيم تا حال خانمش مساعد شود و تا آن روز براي نگهداري از آن ماهيانه يكهزار تومان به ما مي‏دهد.»
- «يك هزار تومان؟!»
- «بله، يك هزار تومان! با توجّه به اينكه ابتدا پانصد تومان داده و علاوه بر ماهيانه ‏ي مقرر شده توسط اين درويش كه از دوستان نزديك جناب سرهنگ است، قرار بر اين شد لباس و خواروبار هم برايمان بفرستد. نظر تو چيست؟»
- «اينكه نظر نمي‏خواهد، قبول كن. اگر اين بچّه چهار ماه پيش ما بماند، پولدار مي‏شويم.»
همه جا شلوغ شده بود. شاه كه فرار كرد خيلي‏ها هم به دنبال او فرار كردند و از اين مملكت رفتند. خانم جناب سرهنگ هم فرار كرده بود. پدرت در همان سال‏ها به طور ناگهاني فوت كرد. يك روز رفته بود براي خريد كه ناگهان خبرش را آوردند. سيگار زياد مي‏كشيد، دليل مرگش هم ايست قلبي بود و براي من داغ پدرت خيلي سنگين تمام شد. مقرري ما از طرف جناب سرهنگ ديگر پرداخت نمي‏شد. البته درويش مي‏گفت انقلابي‏ها او را كشته‏اند. هنوز كفن پدرت خشك نشده بود كه درويش با سوءاستفاده از موقعيّت ايجاد شده به من پيشنهاد ازدواج داد. ابتدا قبول نمي‏كردم ولي او يك روز به زور متوسل شد و... و بعد از ترس رسوايي مجبور به ازدواج با او شدم.
از خانم «ماما» خجالت كشيدم، چون مي‏دانست تنها هفت ماه است ازدواج كرده‏ام! چقدر از خجالت آب ‏شدم، خدا لعنت كند درويش را!
آتش‏پاره حالا ديگر بزرگ شده بود و شيرين ‏زباني مي‏كرد. در همان سالني كه تو با مهندس مراسم ازدواجتان را برگزار كرديد، آنجا محل بازي له ‏له‏ نق‏ نقو و آتش‏پاره بود. هر روز صبح با هم مي‏رفتند و تا غروب بازي مي‏كردند. خانم مهيمن اين لقب را براي خواهرت انتخاب كرده بود، بس كه نق مي‏زد. آقاي مهيمن در سمت نازي‏آباد خانه‏اي خريده بود و همان سال از ما خداحافظي كردند و به خانه‏ ي خودشان رفتند. با رفتن آنها، هم من، هم تو، هم له‏ له‏ نق‏ نقو گوشه‏ گير شده بوديم. باغ شاه با اين بزرگي ديگر نمي‏توانست لحظه‏هاي غم‏آلود ما و خاطرات تلخ و شيرين گذشته‏ي ما را در خود جاي دهد. خدا پدرت را رحمت كند! با پس‏انداز همان مقرري‏ هايي كه جناب سرهنگ توسط درويش به ما مي‏رساند، در همين خيابان خاكباز ـ سينا پشت اداره آموزش و پرورش منطقه‏ي ده خانه‏ي محقري را خريده بود كه الآن داريم از آن استفاده مي‏كنيم. درويش هم يكدفعه گم‏وگور شد و تا الآن هم خبري از او به ما نرسيده است. نمي‏دانم چه بگويم؟ اگر مرده است خدا همه‏ي رفتگان را بيامرزد! روي هم رفته آدم مرموز و دروغگويي بود...»
نرگس خاموش شد. به آشپزخانه برگشت و لحظه‏اي بعد با دو استكان چاي برگشت. سيني را كه بر زمين گذاشت سپهر پرسيد:
- «خب! بعد چه شد؟ از فريبا بگو!»
نرگس تأملي كرد و با رعشه‏اي كه در صدايش افتاده بود، گفت:
- «فريبا با مهندسي به نام مهدي كشاورز ازدواج كرد. اين تازه داماد روزي گذرش به يكي از محافل درويشي افتاد و از همان نقطه زندگي‏اش رو به نابودي رفت. فريبا زندگي‏اش را ترك كرد و به جاي نامعلومي رفت كه ما هنوز هم كه هنوز است خبري از او نداريم. مهندس بعدها ديوانه شد و من روزي براي عيادت و هم اينكه خبري از فريبا به دست بياورم به خانه‏ي آنها رفتم. آن روز قرار بود دكتر مجيد عامري براي ديدن مهندس، كه توسط برادرش عباس ترتيب داده شده بود، به آنجا بيايد.
عباس به انتظار دكتر عامري از پنجره نگاه كرد. زني را ديد كه در پياده‏رو، در آن سوي خيابان سرگردان است. حس غريبي به او دست داد و مانند برق خود را سريعاً به خيابان رساند اما كسي را نديد.
هر رفتاري كه از مهندس سرمی‌زد اصلاً قابل كنترل و پيش‏بيني نبود. گاه مات و متحير به گوشه‏اي خيره مي‏شد و به عالم خيال پناه مي‏برد و گاه بي‏قرار و مضطرب در اتاق كوچك خود كه محل استراحتش بود قدم مي‏زد. اغلب اوقات پرخاشگري مي‏كرد و هر چه بيشتر با او به گفتگو مي‏نشستيم كمتر به نتايج مثبتي دست مي‏يافتيم. با صداي بلندي كه به نعره‏هاي مستانه شباهت داشت حرفهايش را مي‏زد و فحاشي مي‏كرد. نسبت به هر كس و هر چيز بدبين شده بود؛ حتي نسبت به ما كه از دوستان نزديكش بوديم.
براي او ديگر هيچ كس و هيچ چيزي قابل احترام نبود و گه‏گاه بستگان نزديكش را هم آماج تير تهمت‏ها و ناسزاگويي‏هاي خود قرار مي‏داد. شايد هم حق با او بود، چرا كه همسرش فريبا را بيش از هر كس و هر چيز در اين دنيا دوست مي‏داشت و تنها به او بود كه مهر مي‏ورزيد. حال او را از دست داده و در واقع هيچ اميدي براي به دست آوردنش نداشت. تا جايي كه گروهي مي‏گفتند كه اگر كارش به جنون نكشد جاي شكر دارد. پدر و مادر و خواهر و برادرش لحظه‏به‏لحظه به اتاق او سر مي‏زدند و به آرامي اشكهايي كه در چشمهايشان حلقه مي‏بست را به دور از نگاه هوشمندانه‏ي مهندس با پشت دست پاك مي‏كردند. به راحتي مي‏شد دل شكستگي‏هاي مادر پيرش را در آهنگ صداي لرزانش دريافت. همه به طور يكسان از اتفّاق شومي كه بر زندگي آنان سايه افكنده بود، اندوهناك بودند. گاه ديوانه وار و با صداي بلند و خنده‏هاي وحشتناك شعري را بر زبان جاري مي‏كرد و با لحني كه خشم و نفرت و تمسخر بر آن رنگ انداخته بود، مي‏گفت:
- «عجب! عجب... هاهاها....
بر كلاه فقر  ابراهيم ادهم نقش بود
قدر درويشي كسي داند كه شاهي كرده است.
آخر تو را چه به اين حرف‏ها؟ بيچاره! تو كجا و ابراهيم ادهم شدن كجا؟! تو را چه به شيخ الطايفه جنيد بغدادي؟ تو را چه به شبلي و حلاج؟ تو را چه به فهم مطالب حافظ و مولانا و احمد غزالي؟ سگ پير؟! كلاهبردار! يعني تو شاهي كرده‏اي كه اكنون به درويشي رسيده‏اي؟ جناب احسان علي شاه! گرگ ولگرد! تو در اين سن و سال به خوك پيري شبيه هستي كه كارت مفت خوري و موذي‏گري و دروغ گويي و كلاهبرداري است. الحق كه حاج مطهر علي شاه توصيف دقيقي از تو كرده بود؛ زن دو شوهره!! آري زن دو شوهره!! ولي من مي‏گويم تو از زن دو شوهره هم كمتر هستي. خوك هشتاد ساله! آخر بي‏شرفي و بي‏حيثيتي تا چه حد؟ اگر من جاي آن شاعر ناشناس بودم مي‏گفتم «قدر درويشي كسي داند كه چون... بوده است» الدنگ بي‏كس و كار! زن بي‏چاره ‏ات از دست تو دق كرد و مُرد. اگر دخترت تو را به خانه راه نمي‏دهد حق دارد، آري! حق دارد...»
ناگهان ديدم بي ‏اختيار به پا خاست و از شدّت فشارهاي روحي و عصبي مشت محكمي به ديوار اتاق خود زد كه در اين حين پسرخاله‏ اش، كه دامادشان نيز بود، او را بغل گرفت و از وي خواست تا قدري آرام گيرد و سرانجام او را با دست زخمي بر جايش نشاندند.
خواهر و مادرش با دلي شكسته آهسته آهسته گريه مي‏كردند و پدر كه شمع وجود فرزندش را رو به خاموشي مي‏ديد، با دستي لرزان، شانه‏هاي او را لمس كرد و گفت:
- «همه‏اش تقصير خودت بود. اغلب شب‏ها دير به خانه مي‏آمدي و بعد تا لنگ ظهر در خواب بودي. نه به كار و زندگي‏ات اهميّت مي‏دادي و نه به حرف ديگران. خانقاه شده بود همه چيز و همه كس تو. بنده‏ي خدا فريبا چقدر در انتظار آمدن تو تا نيمه‏هاي شب چشم به در دوخت. صد بار گفتم تو يك مهندس قابلي هستي، باسوادي، احترام خاصي بين همكاران و فك و فاميل و دوستانت داري، چقدر گفتم قدر خودت را بشناس! هر چيز و هر كاري حد و حسابي دارد. اين طور در اين راه افراطي عمل كردن كار آدميان ضعيف ‏النفس است. هر چه ما گفتيم فقط خودمان شنيديم، هر چه نصيحتت كرديم تو «ياعلي مدد» و «اي‏واللّه‏» و «عشق است» تحويل ما دادي.
عاقبت تو، كاملاً روشن بود ولي كو چشم بصيرت؟ آخرش هم پول و زندگي و كار و همه چيزت را از دست دادي، در واقع به طور كلي هستي‏ ات را در اين راه از تو گرفتند و حالا ديگر هيچ درويشي نيست كه يك بار بيايد و به تو سري بزند و يا حتي به صورت تلفني هم كه شده از احوالت با خبر شود».
لحظه ‏اي سرش را پايين گرفت و شروع كرد به گريه كردن آنگاه با صداي بلند ادامه داد:
«پس كجا رفتند آنهايي كه دسته دسته مي ‏آمدند و مي‏خوردند و مي‏كشيدند و آخر شب به خرابه‏ هاي خودشان باز مي‏گشتند. پس كو؟ هان! پس حالا آنها كجايند؟ چرا خبري حتي براي يك بار هم از تو نمي‏گيرند؟ خوب معلوم است، براي اينكه تو ديگر توان جواب دادن به اعتياد خودت را هم نداري، در ابتدايي‏ ترين مراحل زندگي تا زانو در گل فرو مانده ‏اي. زماني احتياج و خواسته‏ هاي آنان را فراهم مي‏كردي ولي حالا خودت سخت محتاج ديگران شده‏اي و كسي هم نيست تا كمكت كند. چقدر گفتم چقدر... آخر عزيز من! مگر همان درويشي كه مي‏گفتي يكي از مشايخ ميرطاهر علي شاه بود... اسمش چه بود؟... آهان يادم آمد، مشتاق علي‏شاه عرب، مگر او نبود كه مي‏گفت شما اگر ده تا درويش واقعي را به من نشان بدهيد بي‏ هيچ معطلي مريد آنان خواهم شد. اين حرف‏ها را هم كه خودشان مي‏زدند، پس عقل تو كجا رفته بود؟ چرا تو اين قدر بي‏شعور تشريف داشتي؟...»
من آهسته به كنارشان خزيدم و به آرامي از پدرپير و دل‏شكسته‏اش خواهش كردم كه ديگر ادامه ندهد و او نيز با تكان دادن سر به علامت تشكر پذيرفت و به يك آه كشيدن قناعت كرد.
در اين هنگام زنگ در به صدا درآمد. عباس از جايش برخاست و با شتاب به سمت گوشي آيفون رفت. گويي منتظر كسي بود! بعد از لحظه‏ اي به اتاق برگشت و از همگان خواست تا سريعاً به اتاق مجاور بروند و از همسرش حديثه نيز خواهش كرد كه اتاق مهندس را از استكان‏ هاي چاي و ديگر ظروف اضافي خلوت كند، براي اينكه آقاي دكتر مجيد عامري تشريف آورده‏اند. همين كه من نيم خيز شده بودم تا برخيزم و از اتاق خارج شوم، عباس با اشاره‏ي انگشت از من خواست تا دقايقي را در كنار مهندس بمانم. عباس به كنار من آمد و آهسته در گوشم نجوا كرد كه اين آقاي عامري دكتر روانشناس است و او توسط يكي از دوستانش از دكتر خواهش كرده تا براي يافتن راه علاج به اينجا بيايد و با وضعيت نابهنجار روحي، رواني و جسمي مهندس از نزديك آشنا شود.
دكتر عامري بعد از ورود به دقّت به رفتار و گفتار مهندس توجّه خاصي نشان داد. وي بعد از مدتي كوتاه به آرامي در گوش عباس گفت:
- «من سرتاپا گوش هستم، لطفاً به صورت مختصر و مفيد شرح ماوقع را بگوييد تا ان‏شاءاللّه‏ چاره‏ اي بينديشيم تا شايد به اميد حق گرهي از كار اين جوان گشوده گردد.»
عباس گفت:
- «جناب دكتر! روزي در محفلي دوستانه جناب مهندس مهدي كشاورز با درويشي از سلسله‏ ي خاكسار كه لقب طريقتي او خادم علي شاه بود آشنا مي‏شود و ضمن سه ساعت بحث و گفتگو در آخر، جناب مهندس محو كلام درويش مي‏شود و از او مي‏خواهد كه وي را نيز در اين طريق هدايت كند. خادم علي شاه زمان ملاقات بعدي را با مهندس كشاورز تعيين مي‏كند و در وقت تعيين شده وي را به حلقه‏ ي ذكري دعوت مي‏كند كه در آن حلقه خود مياندار بوده و احسان علي شاه، كه از پيشكسوتان و سركردگان و شيخ المشايخ اين سلسله محسوب مي‏شد، پير مجلس. خادم علي شاه دو زانو در كنار پير مي‏نشيند و درباره‏ي مهندس كشاورز آهسته سخن مي‏گويد و با انگشت خود مهندس را نشان مي‏دهد و احسان علي شاه نيز به علامت تأييد و رضايت سري تكان مي‏دهد. آن شب آداب و رسم و رسوم و تشريفات درويشان، كه تا آن ساعت به چشم نديده و به گوش نشنيده بود، عميقاً مورد توجّه مهندس قرار مي‏گيرد. بعد از اتمام مجلس، پير طريقت جناب مهندس را به كنار خويش فرا مي‏خواند و از او درباره‏ ي كار و تحصيلاتش و مسايل مختلف سؤالاتي مي‏كند و وي نيز با خلوص نيّت به يكايك پرسش‏ هاي پير جواب مي‏گويد. احسان علي شاه رو به ايشان كرده و مي‏گويد:
- «اگر مي‏خواهي درويش حقيقي باشي بايد هميشه در خدمت پير كمر همّت ببندي و هر چه پير گفت بدون هيچ بهانه‏ اي بپذيري و پذيرفتن سخن پير به معني شرط عقل را كنار نهادن و شرط دل را پيش گرفتن است. چنانكه حتي براي يك مورد هم در كلام پير چند و چون نمي‏كني...
زين سپس ما را مپرس چوني و از چون در گذر
چون ز چوني دم زند آنكس كه شد بي‏چون خويش
بدون هيچ سؤالي تمامي اوامر پير بايد از سوي سالك فرض دانسته شود و اجرا گردد؛ حتي اگر مخالف عقل و رأي سليم باشد. چرا كه سالك نرود بي‏مدد پير به جايي، تا اينكه بتواني با سير در مراتب بالاتري به سرچشمه‏ ي حق و حقيقت نزديك شوي. درويشي كردن كار هر كسي نيست و به قول معروف گاو نر مي‏خواهد و مرد كهن. اگر طالب هستي، پس بسم‏اللّه‏!»
جناب مهندس تمام گفته‏ ها و دستورات پير را با جان و دل پذيرفته و براي تشرّف يافتن به عالم فقر قرار مي‏شود در شب جمعه‏ ي هفته‏ ي بعد، جماعت دراويش را به منزل خود دعوت كند و با دادن ديگ‏جوش و پرداخت مبلغي پول بالغ بر پانزده ميليون ريال به احسان علي شاه در سلك دراويش آن سلسله درآيد.
اواسط هفته با احسان علي شاه تماس مي‏گيرد و او اظهار مي‏كند كه وي را نمي‏شناسد. ايشان وقتي كه دقيقاً نشاني خودش را يادآوري مي‏كند و مي‏گويد:
- «قرار بر اين بود كه اين هفته بنده توسط شما به سلسله‏ ي فقراي خاكسار مشرّف شوم و غرض از مزاحمت اين بود كه بدانم به طور تقريبي بايد براي چند نفر تدارك ببينم؟»
احسان علي شاه همه چيز را به خاطر آورده و گفته بوده:
- «شما كه هنوز چلّه نگرفته ‏ايد، چگونه مي‏خواهيد در همين هفته مشرّف شويد.»
مهندس در جواب مي‏گويد:
- «حضرت درويش! خودتان فرموده بوديد، والاّ من كه چيزي از مراحل و مراتب درويشي نمي‏دانم!»
احسان علي شاه مي‏گويد:
- «خب، شما نمي‏دانستيد! خادم علي شاه، اين احمق بي‏كردار كه مي‏دانست، او مي‏بايست به شما مي‏گفت. پيش از اينها طالب مي‏ بايست چند چلّه‏ ي كامل كه جمعاً هزار و يك روز خدمت به پير و خانقاه بود و بعد از تشرّف وقتي لسانش كشيده مي‏شد تا مرتبه پياله سه سال و سه روز خدمت پير مي‏كرد. بنده براي اينكه مريد اذّيت نشود همه‏ي اينها را حذف كرده‏ام ولي چلّه‏ي قبل از تشرّف را كه نمي‏توانم حذف كنم. حال كه طالبي از همين امروز به مدت چهل روز بايد به پير خدمت كني و چلّه‏ ات را به امر پير از همين امروز شروع كن تا دير نشده است؛ چون چند نفر از ديگر طالبان فقر وجود دارند كه بنده با مشرف شدن آنان فعلاً مخالفم، چنانچه مورد پذيرش واقع شوند آنگاه چلّه‏ ي شما به تأخير خواهد افتاد، پس نفس حق كن!»
مهندس قبول مي‏كند و مسأله را با همسرش كه حدوداً چهار ماه از مدت ازدواجشان مي‏گذشت، در ميان مي‏گذارد. او با اتومبيل خود در پي احسان علي شاه مي‏رود و همسر جوانش در پي مهيا كردن زمينه براي نگهداري از پير آن هم به مدت چهل روز برمي ‏آيد. هر دو ساعت هفت بعدازظهر وارد منزل مهندس مي‏شوند. همسر مهندس كه جواني بود زيبا و خوش برخورد، علي‏رغم تمام بدي‏ هايي كه مادرش برايش نقل كرده بود، با توجّه به اظهارات قبلي شوهرش پيرامون مسايل درويشي و دراويش اين روزگار كه جماعتي كم توقع، بي‏ريا، با خدا، ذاكر، ساده و بي‏آلايش هستند، با وارد شدن احسان علي شاه مطلقاً احساس حضور غربيه ‏اي را در محيط زندگي جديد خود نكرده و او را با ذهنيّت آماده پدر خطاب مي‏كند. او پيش‏ترها هم از زبان مادر خود نكاتي ضد و نقيض از دراويش شنيده بود. ولي توانايي تحليل شنيده‏ ها را نداشت. احسان علي شاه بعد از پذيرايي كامل از همسر مهندس نيز خواسته بود او هم در اين جرگه درآيد و جزو مريدان او محسوب شود. از نظر مهندس اين نيز ايرادي نداشت و فريبا هم نسبت به پيشنهاد احسان علي شاه بي‏ميل نبود. از آن لحظه به بعد قرار شد هر دو چلّه بگيرند. احسان نكاتي را كه به نظرش مي‏رسيد و مي‏بايست در راستاي تحقق اهداف شيطاني خود براي چگونه استفاده كردن از موقعيّت‏ هاي به‏وجود آمده، تا جايي كه امكان و توان داشت اين زن و شوهر را توجيه مي‏كرد و مي‏گفت:
- «شعار اصلي مسلك خاكسار اين است: خاموش باش، زهر نوش باش و سر پوش باش.
خاموش باش: يعني هر چه كه پير امر كرد حق چون و چرا كردن نداريد. طالب زبانش را مهر مي‏كند و فقط گوش‏ هايش براي شنيدن اوامر پير باز است و بس. اگر دستور پير را اجرا نكند هر لقمه‏اي برايش حرام است.
زهر نوش باش: يعني اگر حتي پير دستور به نوشيدن زهر داد هرگز نبايد طالب بپرسد كه چرا؟ چون و چرا كردن خطري است كه طالب را از مسير حقيقي خود منحرف مي‏كند.
و سرّ پوش باش: يعني هر عيبي و يا هر مسأله ‏اي كه به نظر طالب ناهنجار آمد فكر قبيح بودن آن را نبايد به ذهن خود خطور دهد و هرگز نبايد با ديگران در اين مسأله صحبت كند كه در غير اين صورت لباس فقر و لقمه‏ي فقر بر او حرام مي‏شود. شايد پير مصلحت بداند كه طالب بايد شرب خمر نمايد و يا اينكه از اعمال قبيحه جهت امتحان كردن او استفاده كند و يا وادارد كه طالب، فعل قبيحه‏اي را انجام دهد، در اين صورت طالب فقر اگر ندانسته و به درك مطلب نرسيده بخواهد آن را نزد ديگران افشا كند طريقت او باطل مي‏شود. پير هر نفسي كه كرد، طالب و مريد مي‏بايد بدون از دست دادن فرصت نفس حق كند. مهمترين كار مريد، طالب نفس  بودن است و هر آينه حق كردن نفس پير. نفس حق كردن  بر مريد واجبِ واجب است.»
مخبر احسان علي شاه و تنها رابط وي با بيرون از آنجا خادم علي شاه بود. هرازگاهي اگر چراغي روشن مي‏شد هر چهار نفر (احسان علي، خادم علي، مهندس و همسرش) با هم به جمع خانه مي‏رفتند و دير وقت به منزل مهندس مي‏آمدند. يكي از همين شب‏ها كه بعد از جلسه خيلي هم از وقت گذشته بود، احسان از خادم علي مي‏خواهد كه به همراه آنان در منزل مهندس بيتوته كند. در همان ايام بيتوته خادم علي روزي نجواكنان سر در گوش احسان مي‏كند و موضوعي را عنوان مي‏كند كه احسان مي‏گويد:
- «در فكرش هستم، همين روزها مي‏خواهم مهندس را به مأموريتي بفرستم، آنگاه همه چيز درست مي‏شود.»
خريد ترياك براي كشيدن خادم علي هم جزو دستوراتي بود كه مي‏بايست مهندس كشاورز بدان پايبند باشد. روز موعود فرا رسيد. احسان علي شاه از مهندس مي‏خواهد كه به اصفهان رفته و گزارشي از وضعيّت فقراي آن سامان تهيه كرده و ظرف سه روز خودش را به تهران برساند. او با گرفتن چند روز مرخصي عازم اصفهان مي‏شود. قبلاً با منير علي شاه تماس گرفته شده بود و در اين زمينه امكانات لازم جهت استقبال و اسكان مهندس نيز تدابيري به‏ عمل آمده بود. با رفتن مهندس به اصفهان، بعد از ظهر حوالي ساعت پانزده، در همان روز خادم علي به منزل مهندس فرود مي ‏آيد. همسر مهندس در نبود شوهرش كمي احساس تنهايي كرده و كمتر بين آن دو ظاهر مي‏شود. احسان او را ندا مي‏دهد و از او مي‏خواهد كه بساط خادم علي را آماده كرده و خود نيز در كنار آنان بنشيند. خادم علي بساط خود را گشوده و مشغول كار هر روزه‏اش مي‏شود. احسان رو به همسر مهندس كرده و مي‏پرسد:
- «آيا غريبه‏ اي در بين ما هست؟! اين لباس‏ها و اين روسري را امروز خريده ‏اي؟!»
خنده ‏ي شيطاني خادم علي موجب مي‏شود عرقي سرد بر پيشاني زن بنشيند. احسان با قيافه‏ ي حق به جانب از او مي‏خواهد برود و با وضعيّت راحت‏ تري برگردد.
همسر مهندس با گفتن چشم! چاره‏ اي جز نفس حق كردن نداشت.
احسان علي شاه خود اهل سيگار و ترياك و... نبود ولي در عوض حتي يكي از مريدانش هم سالم نبودند. بساط خادم علي چيزي حدود يك ساعت و نيم به طول انجاميد. احسان علي شاه طبق نقشه‏ هايي كه قبلاً كشيده شده بود رو به خادم علي كرده و مي‏گويد:
ـ «اگر كارت تمام شده است اين طالب تازه نفس جوان است و از طرفي ديگر چون همسرش در خانه نيست، لطفي كنيد و در همان اتاق او را از هواهاي شيطاني نجاتش دهيد!»
خادم علي براي رد گم كردن مي‏گويد:
- «اگر اجازه دهيد من كمي كار دارم و بايد...»
- «نفس حق كن! وقتي كه پير نفس كرد ديگر حرفي نباشد!»
- «اي واللّه‏ عشق است!»
عرق شرم بر پيشاني زن جوان جاري شد و با بغضي كه در گلويش رخنه كرده بود مي‏گويد:
- «آقا جان! بگذاريد ايشان به كارشان برسد، من مطلقاً نيازي به اين مسايل ندارم.»
احسان علي شاه چشم‏هايش را مي‏دراند و با لحني تند مي‏گويد:
- «خاموش باش، زهر نوش باش و سرّ پوش باش... اين من هستم كه مي‏فهمم در خيالت چه مي‏گذرد و تو جواني و حق داري...»
حدوداً بعد از 45 دقيقه خادم علي از اتاق بيرون آمده و در مقابل احسان زانو مي‏زند.
لحظه‏اي بعد همسر مهندس نيز بيرون آمده و شرمسار به داخل آشپزخانه مي‏خزد...
احسان علي شاه آهسته از او مي‏پرسد:
- «چطوري بود؟»
خادم علي شاه در جواب مي‏گويد:
- «رام شد قربان!»
در غيبت مهندس اين كار هر روزه‏ي آنان بود، روز آخر، قبل از ورود مهندس هر دو بعد از ارتكاب عمل وقيحانه مي‏ آيند و در كنار احسان مي‏نشينند. تلفن همراه خادم علي لحظه‏ اي بعد به صدا درمي‏آيد:
ـ «الو... الو...»
دختر خادم علي: ـ «الو... بابا يا علي مدد!»
خادم علي: «يا علي دخترم، چه خبر؟»
دختر خادم علي: - «بابا...! كجا هستي؟ لطفاً زودتر به منزل بياييد تا با هم برويم كلانتري...»
خادم علي: - «كلانتري؟! كلانتري براي چه كاري؟ چي شده؟!»
دختر خادم علي: - «براي اينكه دوستان درويشت را بهتر بشناسي، شمايي كه شب و روز يا در حال كشيدني و يا پرسه زدن، يا خوابي يا در پي درويش بازي... آخر تو كه اين جور بودي، تو كه هيچ وقت پيش زن و بچّه‏ ات نبودي، چرا تشكيل خانواده دادي؟»
خادم علي: - «درست حرف بزن تا ببينم چي شده، دختره‏ي زبان دراز!»
دختر خادم علي: - «مي‏خواستي چي بشه؟! در منزل اسرار علي شاه، مأموران نيروي انتظامي مامان را با سه تن از رفقاي درويشت دستگير كرده‏اند... تو فقط بايد بگويي زن من اين كاره نيست...!»
از چلّه‏ي ساختگي احسان چيزي حدود سي و پنج روز گذشته بود. مهندس به اميد اينكه پنج روز ديگر كار به اتمام مي‏رسد، هر روز لحظه شماري مي‏كرد. علاوه بر اينكه كليه‏ي پس‏اندازش هم تمام شده بود كه هيچ، به آشنايان و وابستگان خود مبلغ زيادي را هم مقروض گرديده بود. آن هم به اميد اينكه اين چند روز نيز بگذرد و به پايان خود نزديك شود. در اين موقعيّت نابهنجار ناگاه احسان علي شاه گفته بود:
ـ «چلّه‏ ي تو ديگر رو به اتمام است و از پنج روز ديگر چلّه‏ ي همسرتان شروع مي‏شود...»
با گفتن اين حرف گويي دنيا بر سر مهندس خراب شد. از طرفي خود به دام اعتياد گرفتار آمده بود و ديگر اينكه كفگيرها به ته ديگ خورده بود. احسان غير از خود هر روز چند نفر ديگر را هم به دور خود جمع مي‏كرد و تمامي مخارج لازم اعم از هزينه‏ ي ترياك، شراب، غذا و ميوه هم به گردن مهندس بيچاره افتاده بود. اغلب روزها تا پاسي از شب دور هم جمع مي‏شدند و درباره‏ي دوست علي شاه، محزون علي شاه و تني چند از فقرا صحبت مي‏كردند و احياناً گزارشي از آنان مي‏دادند ولي با آمدن مهندس يا همسرش به اين جمع سعي در پنهان كردن موضوع داشتند. اين قضيه آنقدر مشكوك مي‏شود كه با گل كردن حس كنجكاوي مهندس، درصدد آن برمي‏آيد كه پرده از رخ ماجرا بردارد. با كشف اين موضوع معلوم شد كه اين چلّه‏نشيني به قولي فرماليته بوده و او هستي خود را پاي شيّادي اين دو مرد از دست داده است، اما مي‏ترسيد آنها كه صفايش داده بودند، مبادا در كمين ضربه‏اي ديگر نشسته باشند و فهميد كه احسان خود را به اين بهانه در خانه ‏ي مهندس پنهان كرده بود.
از طرفي ديگر رسوايي صفادادن احسان علي شاه به گوش دخترش هم رسيده بود و او حق قدم به خانه نهادن را هم نداشت و ثانياً با صادر كردن حكم اعدام هفده نفر از مريدان خود، در پي فرصتي مي‏گشت تا از اين ورطه‏ي نامناسب و خطرناك خودش را رها كند. به همين منظور خانه‏ي مهندس بهترين محل براي بيتوته كردن بود، چون نه كسي او را مي‏شناخت و نه او به كسي از اين ماجرا چيزي مي‏گفت، در واقع كسي چيزي نمي‏دانست كه بگويد. مجالسي را هم كه بر پا مي‏كردند، زمينه‏سازش خادم علي بود كه همه چيز را از پيش در نظر مي‏گرفت و به او خبر مي‏داد.
فرداي آن شب مهندس بر سر كار خودش حاضر مي‏شود. قبلاً مبلغ سه ميليون تومان براي تشرّف خود و همسرش به اين شيّاد داده و او نيز اين مبلغ را توسط خادم علي به جاي امني انتقال داده بود، اما مهندس به دليل هزينه ‏هاي هنگفت روزانه به بد وضعي دچار شده بود، ديگر چيزي نداشت كه بخواهد هزينه كند. از طرفي ديگر فريب‏خورده‏ ي شخصيتي بود كه پيش‏ترها از دل و جان به او ايمان آورده بود. مهندس در اين مدت حتي يك بار هم او را نديد كه به نماز ايستاده باشد. او با خود فكر مي‏كرد اگر بيشتر از اين بها بدهد ديگر بهانه ‏اي براي زندگي كردن ندارد. همسرش هم از اين وضعيّت پيش آمده كاملاً نگران و ناراضي بود. او تصميم مي‏گيرد به خانه برگردد و با احسان در اين مورد گفتگو كند. مخصوصاً اينكه مينا علي شاه يكي ديگر از مريدان پروپا قرص احسان به تازگي از مسافرت طولاني خود برگشته و با پيدا كردن احسان چند روزي بود كه به اعضاي خانوادگي مهندس ملحق شده و شبانه‏روز در ميان آنان بسر مي‏برد. او مي‏دانست مثل هميشه، بعدازظهرها حداقل دو سه نفر از فقرا و مريدان قديمي در خانه‏ي وي گرد مي‏آيند. تصميم جدّي گرفت كه قبل از آمدن كسي، به خانه برگشته و با احسان از وضعيّت فعلي خود سخن بگويد. قبل از اينكه حركت كند تلفن دفتر كارش به صدا درآمده بود:
- «بله، بفرماييد!»
- «الو... من داود هستم، داود علي شاه!»
- «يا علي... در خدمتيم قربان، امري باشد!»
- «قصدم از مزاحمت اين بود كه به درويش بگوييد فردا شب در منزل وصل علي شاه، عده‏اي از فقرا ديگ جوشي را كردار مي‏كنند، لطفاً خبرش را به حضرت درويش برسانيد.»
داود علي شاه چند بار به منزل مهندس آمده بود. ظاهر امر چنين به نظر مي‏آمد كه فقيري است منطقي و معتدل. به همين خاطر از او خواست جريان صفا دادن  احسان را به طور كامل بيان كند. او ابتدا طفره مي‏رفت، ولي با خواهش پي‏درپي مهندس گفته بود:
- «راستش من هم دقيقاً چيزي نمي‏دانم ولي تا آنجايي كه با خبر هستم اين موضوع با توطئه‏ ي دوست علي شاه و محزون علي شاه صورت گرفت. آنان از بعضي رفتارهاي پير خود دلگير مي‏شوند و چندين بار حتي تذكر مي‏دهند، ولي احسان گوشش به اين حرف ‏ها بدهكار نبود. تا اينكه روزي به خانه‏ ي يكي از فقرا او را دعوت مي‏كنند و دوست علي با طراحي نقشه ‏اي، احسان را از پشت بغل كرده و دست‏ه اي او را قفل مي‏كند. محزون علي شاه هم با يك قيچي ريش و سبيل او را كوتاه كرده و هر دو به سمت خانه‏ي محزون فرار مي‏كنند. ريخته شدن آبروي احسان موجب بي‏اعتباري او در بين كثيري از فقرا و دراويش سلسله‏ هاي ديگر مي‏شود. همه جا دهن به دهن مي‏چرخد كه: چند تن از مريدانش، صفايش داده ‏اند!
اين عمل آتش خشم احسان را شعله‏ ورتر مي‏كند و به‏ زعم خود هفده نفر از مريدان خود را در اين توطئه همدست مي‏يابد. به همين خاطر حكم اعدام هفده تن از مريدان خود را صادر كرده و چند نفر را براي كشتن اين جماعت اجير مي‏كند. محزون علي شاه با مادر پير خود زندگي مي‏كرد و گويي مادرش هم دچار انحرافات اخلاقي بوده است. آن دو نفر يعني محزون و دوست علي چندين بار با هم به خلوت می‌روند. بعضي از مريدان احسان به خانه ‏ي سازماني دوست علي شاه كه مربوط به نيروي دريايي است، هجوم برده و باعث آزار و اذيّت همسر و يك فرزند او مي‏شوند. همسر دوست علي شاه كه دندان پزشك بود، چندين مرتبه از وي خواسته بود كه گرد محافل درويشي نگردد، اما او از اين گوش گرفته و از گوش ديگر سخن همسرش را رها كرده بود. او هميشه از سر كار برنگشته يا در فكر ترياك‏ كشي بود و يا در پي محافل درويشي و يا طبق معمول ديروقت به خانه برمي‏گشت. همسر دوست علي به نام دكتر نيره خاتون كرماني از دست مريدان ناجوانمرد احسان علي و شوهر خودش شاكي شده و با مراجعه به مراجع قانوني شكايت مي‏كند. شكايت او موجب مي‏شود كه علي‏ الحساب دوست علي به يكي از مراكز مربوط به نيروي دريايي بوشهر منتقل شده تا بيشتر تحت نظر باشد و امّا مأمورين قانون در پي دستگيري احسان و مريدانش كه به محدوده ‏ي زندگي دكتر قدم نهاده بودند، برمي‏آيند كه تا به حال به نتيجه ‏اي هم نرسيده ‏اند. سرانجام خانم دكتر از شوهرش دوست علي شاه جدا شده و دادگاه نيز با تشخيص عدم صلاحيت پدر، حضانت كودك را به دكتر مي‏بخشد. او براي اينكه بعدها از دست مزاحمت‏ هاي احتمالي دوست علي شاه رهايي يابد، بچّه‏ي خود را برداشته و به اسپانيا سفر مي‏كند. محزون علي شاه نيز وارد دايره‏ ي ديگري از فقر شده و مراحل درويشي را توسط پير ديگري دنبال مي‏گيرد. تقريباً كل جريان همين بود.»
امّا مهندس، ظلمي كه احسان به خود و به همسرش كرده بود را نابخشودني تلقي كرده و دائماً نسبت به گذشته‏ي خود و همسرش افسوس مي‏خورد. وارد آپارتمان شده و پلّه‏ ها را تا طبقه‏ي چهارم يكي ‏يكي پشت سر مي‏گذارد. تقريباً يك ساعت به اذان ظهر باقي مانده بود. هيچ كس فكر نمي‏كرد كه او در اين وقت از روز كارش را تعطيل كند و به منزل برگردد. كليد در را مي‏چرخاند؛ با باز شدن لاي در، صحنه‏اي را مشاهده مي‏كند كه از فرط ناراحتي محكم سرش را به در مي‏كوبد. خيلي خوب مي‏دانست كه همه‏ ي قصورات از جانب خودش بود نه كس ديگري!
ناگهان احسان علي شاه، مينا علي شاه و همسرش را در شرايط زننده‏اي مي‏بيند و...
مهندس به قدري مينا علي شاه و احسان علي شاه را كتك مي‏زند كه خود از حال مي‏رود. آنان را با همان وضعيّت از خانه بيرون مي‏كند. آن دو لباس ‏هاي خود را در پاگرد آخرين پلّه بر تن كرده و سريعاً از آن نقطه دور مي‏شوند. وقتي كه از همسر خود مي‏خواهد توجيهي براي اين عمل قبيح و خيانت ملموسش بياورد، او مي‏گويد:
- «از فرداي همان روزي كه قدمش به اين خانه باز شد بازيچه ‏ي او شده بودم و از روزي كه به سفر اصفهان رفتي مرا مجبور مي‏كرد تا به هر عمل نامشروعي با خودش و دوستانش راضي شوم. او با شعار خاموش باش، زهر نوش باش و سرّ پوش باش هم تو را و هم مرا منحرف كرده بود. مگر تو نبودي كه گفتي اگر دستور داد كه خودت را از پنجره پايين بيندازي بايد گوش كني؛ چون بي‏مدد پير كسي راه بجايي نمي‏برد.»
در آن لحظه مهندس فرياد كشيده و سرش را به ستون خانه مي‏كوبد و در دم بيهوش مي‏شود. همسرش نيز كه خود را گناهكار مي‏دانست، براي اينكه از زندگي مهندس بيرون برود پا به فرار گذاشته و تاكنون كسي از او خبري دريافت نكرده است. حتي مادر پيرش هم از او خبري ندارد، او در اين شهر گم شده است.»
دكتر عامري: ـ «عجب سرنوشت شومي، ولي با اين حال من نااميد نيستم، همه بايد دست به دست هم دهيم تا ان‏شاءاللّه‏ به اميد خداوند نتيجه‏ اي بگيريم...»
اما دكتر هم مي‏دانست كه اين آشيانه‏ ي ويران شده توسط مشتي شياد، ديگر هرگز جايگاه دو پرنده‏ ي عاشق نخواهد شد. مي‏دانست كه حضرات درويش امروز سرگرم ويران كردن آشيانه‏ هاي ديگري هستند و با خود انديشيد:
- «اي كاش رسانه‏ هاي ديداري و شنيداري نقاب را از چهره ‏ي پليد اين جماعت برمي‏داشتند تا مردم آگاه شوند.»
عباس آهي كشيد و گفت:
- «البته بعضي از همسايه‏ ها مي‏گويند چندين بار همسرش را در حوالي اين منطقه ديده‏اند، خدا مي‏داند تا چه اندازه اين گزارش‏ها مي‏تواند صحت داشته باشد. تأثيرات منفي اين گزارشات باعث شده است كه هميشه از اين پنجره رفت‏ وآمد مردم را تحت نظر داشته باشم. بعضي‏ ها هم مي‏گويند احياناً خودكشي كرده است كه من اين حرف را باور ندارم؛ چون بالأخره روزنامه‏ ها در صفحه ‏ي حوادث خود اينگونه خبرها را درج مي‏كنند. سرتان را درد آوردم، اين بود آنچه را كه شما مي‏بايست بدانيد...»

 

برگرفته از کتاب طریقت تزویر

ادامه دارد...

گروه فرق و ادیان ساختگی موسسه راهبردی دیده بان

درهمین زمینه بخوانید...
خنجر كهنه‏ ي پير