سپهر و نرگس، قربانی تزویر صوفیانه!
طریقت تزویر(12) - (فصل چهارم از کتاب طریقت تزویر)
قاب کهنه:
دیده بان:
هر دو وارد خانه شدند. اين بار برخلاف دفعه ي پيش چشمان سپهر به تصوير
قاب شده اي افتاد كه بر روي تلويزيون قرار داشت. برق تعجب از نگاهش پریده
بود با كمي مكث گفت:
- «خداي من! اين اينجا چه كار ميكند؟!»
نرگس از شگفتي او متحير شد و نگاه سپهر را دنبال كرد و گفت:
- «كي؟!»
- «بابا اين... اين عكس!»
سپهر
به سمت عكس قاب شده قدم برداشت و آن را در ميان دستانش گرفت و به صاحبان
تصوير كه دو كودك بودند نگاه كرد. نرگس آن را از دستان سپهر بيرون كشيد و
بر سر جايش گذاشت و بعد با كمي لودگي گفت:
- «اشتباه گرفته اي جانم! خواب ديدهاي؟ خير باشد!»
سپهر ناخواسته و ندانسته، جلوي نرگس را گرفت و گفت:
- «نرگس! راستش را بگو، اين عكس به چه منظوري در خانهي شماست؟! از كجا آمده است...»
نرگس با تندي سپهر را كنار زد و گفت:
- «يعني چه؟... خب اين دختر بچه تصوير دوران كودكي من است!»
تعجب سپهر مضاعف شده بود. او در حين اشاره به عكس رو به نرگس كرد و پرسيد:
- «يعني ميخواهي بگويي كه تو له له نق نقو هستي؟!»
نرگس از اين كلام كاملاً درهم ريخت و مثل كسي كه بر جايش خشك شده باشد و زبانش بلبله گرفته باشد در جواب سپهر گفت:
- «تو... تو... نكند تو همان سپهر... آتش پاره...»
سپهر ناگهان بياختيار داد زد:
- «له له نق نقو... باغ شاه، اصلاً باورم نميشود! خدايا...»
هر
دو براي لحظه اي، فارغ از بود و نبود دنيا خنديدند و شاد بودند. هرگز
باور نميكردند كه بعد از اين همه سال، باز همديگر را ببينند. نرگس جز شبحي
از گذشته ي خود چيزي به ياد نداشت و هرچه كه ميدانست، حكايت شيريني بود
كه مادرش بر بالاي سرش قبل از خواب زمزمه كرده بود. سپهر يك لحظه آرام گرفت
و رو به نرگس كرد و پرسيد:
- «راستي مادرت، مليحه خانم، كجاست؟»
خنده هاي نرگس رفته رفته كمرنگتر شد. به سمت آشپزخانه رفت و با قرار دادن كتري بر روي يكي از شعله هاي گاز گفت:
-
«بنده ي خدا مريض است، بالأخره پيري است و هزار درد بيدرمان. از اين
زندگي لعنتي حتي يك روز خوش نديد. فردا برميگردد! يكي ـ دو روزي را گفتم
به منزل خواهرش برود تا بلكه حالش تغيير كند.»
سپهر به سمت آشپزخانه قدم برداشت و دستانش را روي پيشخوان نهاد و پرسيد:
- «خواهرت فريبا... الآن كجاست؟ يادم ميآيد خيلي از تو بزرگتر بود! ازدواج كرده است؟»
سپهر
شاهد اشك هايي شد كه نمنم بر گونه هاي نرگس ميغلتيد. با خود گفت: نكند
مرده باشد و من ياد او را در ذهن نرگس زنده كردم. براي اين كه ردّ گم كند،
گفت:
«مثل اينكه قرار بود دربارهي درويش شدنت توضيحاتي بدهي. حال از همهي اينها گذشته چطور شد كه درويش شدي؟»
نرگس اشكهايش را با پشت دستانش پاك كرد و ضمن تهيه ديدن چاي و وسايل پذيرايي رو به سپهر كرد و گفت:
- «الآن همه چيز را برايت تعريف ميكنم. پدر و مادر تو چه كار ميكنند، زنده هستند؟»
- «بله، ما الآن سه برادريم و دو خواهر. پسر ارشد خانواده هم منم. خب! دل تو دلم نمانده است، تو از خودت بگو!»
نرگس از آشپزخانه بيرون آمد و به ديوار پيشخوان تكيه زد. رو به سپهر كرد و آهسته گفت:
-
«من مدرسه ميرفتم، يك روز كه مشغول درس خواندن بودم صداي مادرم را شنيدم
كه از خاطرات و گذشته ها با فريبا سخن ميگفت. من هم در همان حال به
خاطراتش گوش ميدادم. مادرم ميگفت:
«... ياد دوستان قديميمان به خير
چقدر ساده بودند و دوستيشان چه صفايي داشت... دلم برايشان تنگ شده... آقاي
مهيمن و همسرش چه انسانهاي باوفا و خونگرمي بودند، هيچ وقت خوبي هاي
آنها را فراموش نكرده و نميكنم. خاطرات خانواده ي آقاي مهيمن ديوان هام
ميكند. پسر كوچكي داشتند كه هم شيرين زبان بود و هم آتش پاره. از يك سالگي
پيش ما بود، صبحها ميرفتم ميآوردمش و عصرها مادرش ميآمد و برش
ميگرداند، تا اينكه سر و كلّهي تو پيدا شد. با وجود تو ديگر كمتر سراغ آن
آتشپاره ميرفتم. غالباً اوقاتم با تو پر ميشد و از اين بابت پدرت هم
خيلي خوشحال شده بود. محل كار جناب سرهنگ درست پشت اتاق ما واقع شده بود.
نرده هاي آهني مرز ميان «پادگان» و «باغ شاه» را مشخص ميكردند. آموزش
نظامي، رژهي سربازان و برگزاري جشنهاي مختلف را از نزديك مشاهده
ميكرديم. آشنايي ما با جناب سرهنگ هم درست از پشت همين ميله ها صورت
گرفته بود. يك روز كه تمرينات پاياني دورهي آموزشي سربازان را از پشت
ميله ها تماشا ميكردم، جناب سرهنگ از آن طرف ميله ها نزديك آمد و گفت:
- «خانم! چرا اينجا ايستاده ايد؟»
گفتم: - «اينجا خانه ي ماست!»
گفت: - «بهتر است زماني را براي هواخوري انتخاب كنيد كه كسي از سربازان در اين حوالي نباشد، در اين صورت من از شما ممنون خواهم شد.»
طرز
صحبت جناب سرهنگ مرا خجالتزده كرد و بدون معطلي به خانه برگشتم. تا اينكه
يك روز جناب سرهنگ با خانمش به اينجا آمدند و مستقيماً از من و پدرت
عذرخواهي كردند. اولين جايي كه دوستي ما با جناب سرهنگ و خانمش رقم خورد،
همين نقطه بود. خودش رفت سري به پادگان بزند، ولي خانمش پيش ما نهار خورد.
برعكس آن روز خانم مهيمن قرار بود با شوهرش نزد شكستهبند بروند، آنها
فرزندشان را به ما سپردند و رفتند. واي نميداني چه قشقرقي به پا كرده بود
كه بيا و ببين. آتشپاره هنگام غذاخوردن تمام لباسهاي خانم جناب سرهنگ را
چرب و چيلي كرد. او فكر ميكرد بچّهي ماست و خيلي هم از آتشپاره خوشش
آمده بود. گفت:
- «عيبي ندارد بچّه است!»
گفتم: «شما را به خدا ببخشيد همسايه ي ما امروز كاري برايشان پيش آمده بود و اين وروجك چند ساعتي پيش ما امانت است تا برگردند.»
با تعجّب گفت:
- «من فكر ميكردم مال خودتان است. پس شما هم بچّه نداريد؟»
خجالتزده سرم را پايين گرفتم و گفتم:
- «نخير خانم! ما بچّهدار نميشويم.»
خانم جناب سرهنگ نيمخندهاي كرد و گفت:
- «اشكالي ندارد، خودتان را ناراحت نكنيد! شما بچّه دار نميشويد، ما هم مجبوريم كه بچّه دار نشويم.»
همين طور كه با دستمال سفره سر و صورت بچه را پاك ميكردم، شگفتزده پرسيدم:
- «چطور مگر... آخر چرا؟»
گفت:
- «به لحاظ قرابت و فاميلي امكان دارد بچّه ي ما ناقص به دنيا بيايد؛ چون
من دختر برادر شوهرم هستم، يعني جناب سرهنگ هم شوهر من است و هم عموي من.
ازدواج من و عمويم بيشتر اجباري بود؛ من اصلاً دوست نداشتم شوهرم نظامي
باشد. ابتدا قرارمان اين بود كه با برادر ناتني ام ازدواج كنم، ولي قسمت
نشد. من به قسمت معتقدم، شما چطور؟»
- «ها...؟ به چه چيز؟»
- «به قسمت...»
- «هاهاها... آره قسمت چيز خوبيه!»
بهت
و حيرت سراپايم را فراگرفته بود و حتي از يادم رفت كه آتشپاره بر روي يك
دستم آويزان است. خدايا چه ميشنوم عمو! برادر! مگر ميشود؟ او كه حيرت مرا
به خوبي حس كرده بود، گفت:
- «تعجّب نكن، ميدانم از چه تعجّب كردهاي! در مرام و مسلك ما اينگونه ازدواج ها عادي است.»
- «مگر شما چه مرامي داريد؟»
- «ما بهايي هستيم.»
- «چي چي هايي...؟»
- «بيخيال، بگذريم! برادر ناتنيام كه ميخواست با من ازدواج كند، قسمتش دختر خواهر بزرگم شد.»
- «يعني دختر خواهرتان با دايي خودش ازدواج كرد... لااله الااللّه...!»
جناب
سرهنگ تو را به فرزندي قبول كرده بود، ولي خانمش به لحاظ روحي آمادگي
پذيرش تو را نداشت. جناب سرهنگ يك روز با يكي از درويشان به خانه ي ما آمد
و از من پرسيد:
- «همسرتان تشريف دارند يا نه؟»
گفتم: - «عزّت آقا براي تميز كردن سالن در كنار آقاي مهيمن هستند، شما تشريف داشته باشيد، من صدايش ميكنم.»
باغ
شاه خيلي بزرگ بود، ما هر دو خانواده در آنجا سرايدار بوديم. خانهي ما
چسبيده بود به نردههاي پادگان اما خانهي آنها بالاتر از استخر، در قسمت
شمالي باغ قرار داشت. سريع صدايش كردم، آمد.
خانم مهيمن زن پاكي بود. به
من ميگفت اينها كافرند، خيلي به اينها رو ندهيد كه هي بروند و بيايند. هر
سه داخل اتاق با هم صحبت ميكردند. من فقط يكبار برايشان چاي بردم، تا
چشمشان به من خورد ساكت شدند؛ چون فكر كردم مزاحمت ايجاد ميكنم ديگر داخل
نشدم. نيم ساعتي كه گذشت پدرت آمد و گفت:
- «زن! ميداني اينها براي چه چيزي اينجا هستند؟»
گفتم: «نه! از كجا بايد بدانم؟»
گفت:
«جناب سرهنگ دختري را به فرزندي قبول كرده و خانمش فعلاً نميتواند
سرپرستي او را به عهده بگيرد؛ چون بچّه مال خودشان نيست، به لحاظ روحي دچار
مشكل شده است. حال از ما خواهش دارد چنانچه امكان داشته باشد تا مدت
كوتاهي از اين بچّه نگهداري كنيم تا حال خانمش مساعد شود و تا آن روز براي
نگهداري از آن ماهيانه يكهزار تومان به ما ميدهد.»
- «يك هزار تومان؟!»
-
«بله، يك هزار تومان! با توجّه به اينكه ابتدا پانصد تومان داده و علاوه
بر ماهيانه ي مقرر شده توسط اين درويش كه از دوستان نزديك جناب سرهنگ است،
قرار بر اين شد لباس و خواروبار هم برايمان بفرستد. نظر تو چيست؟»
- «اينكه نظر نميخواهد، قبول كن. اگر اين بچّه چهار ماه پيش ما بماند، پولدار ميشويم.»
همه
جا شلوغ شده بود. شاه كه فرار كرد خيليها هم به دنبال او فرار كردند و از
اين مملكت رفتند. خانم جناب سرهنگ هم فرار كرده بود. پدرت در همان سالها
به طور ناگهاني فوت كرد. يك روز رفته بود براي خريد كه ناگهان خبرش را
آوردند. سيگار زياد ميكشيد، دليل مرگش هم ايست قلبي بود و براي من داغ
پدرت خيلي سنگين تمام شد. مقرري ما از طرف جناب سرهنگ ديگر پرداخت نميشد.
البته درويش ميگفت انقلابيها او را كشتهاند. هنوز كفن پدرت خشك نشده بود
كه درويش با سوءاستفاده از موقعيّت ايجاد شده به من پيشنهاد ازدواج داد.
ابتدا قبول نميكردم ولي او يك روز به زور متوسل شد و... و بعد از ترس
رسوايي مجبور به ازدواج با او شدم.
از خانم «ماما» خجالت كشيدم، چون ميدانست تنها هفت ماه است ازدواج كردهام! چقدر از خجالت آب شدم، خدا لعنت كند درويش را!
آتشپاره
حالا ديگر بزرگ شده بود و شيرين زباني ميكرد. در همان سالني كه تو با
مهندس مراسم ازدواجتان را برگزار كرديد، آنجا محل بازي له له نق نقو و
آتشپاره بود. هر روز صبح با هم ميرفتند و تا غروب بازي ميكردند. خانم
مهيمن اين لقب را براي خواهرت انتخاب كرده بود، بس كه نق ميزد. آقاي مهيمن
در سمت نازيآباد خانهاي خريده بود و همان سال از ما خداحافظي كردند و به
خانه ي خودشان رفتند. با رفتن آنها، هم من، هم تو، هم له له نق نقو
گوشه گير شده بوديم. باغ شاه با اين بزرگي ديگر نميتوانست لحظههاي
غمآلود ما و خاطرات تلخ و شيرين گذشتهي ما را در خود جاي دهد. خدا پدرت
را رحمت كند! با پسانداز همان مقرري هايي كه جناب سرهنگ توسط درويش به ما
ميرساند، در همين خيابان خاكباز ـ سينا پشت اداره آموزش و پرورش منطقهي
ده خانهي محقري را خريده بود كه الآن داريم از آن استفاده ميكنيم. درويش
هم يكدفعه گموگور شد و تا الآن هم خبري از او به ما نرسيده است. نميدانم
چه بگويم؟ اگر مرده است خدا همهي رفتگان را بيامرزد! روي هم رفته آدم
مرموز و دروغگويي بود...»
نرگس خاموش شد. به آشپزخانه برگشت و لحظهاي بعد با دو استكان چاي برگشت. سيني را كه بر زمين گذاشت سپهر پرسيد:
- «خب! بعد چه شد؟ از فريبا بگو!»
نرگس تأملي كرد و با رعشهاي كه در صدايش افتاده بود، گفت:
-
«فريبا با مهندسي به نام مهدي كشاورز ازدواج كرد. اين تازه داماد روزي
گذرش به يكي از محافل درويشي افتاد و از همان نقطه زندگياش رو به نابودي
رفت. فريبا زندگياش را ترك كرد و به جاي نامعلومي رفت كه ما هنوز هم كه
هنوز است خبري از او نداريم. مهندس بعدها ديوانه شد و من روزي براي عيادت و
هم اينكه خبري از فريبا به دست بياورم به خانهي آنها رفتم. آن روز قرار
بود دكتر مجيد عامري براي ديدن مهندس، كه توسط برادرش عباس ترتيب داده شده
بود، به آنجا بيايد.
عباس به انتظار دكتر عامري از پنجره نگاه كرد. زني
را ديد كه در پيادهرو، در آن سوي خيابان سرگردان است. حس غريبي به او دست
داد و مانند برق خود را سريعاً به خيابان رساند اما كسي را نديد.
هر
رفتاري كه از مهندس سرمیزد اصلاً قابل كنترل و پيشبيني نبود. گاه مات و
متحير به گوشهاي خيره ميشد و به عالم خيال پناه ميبرد و گاه بيقرار و
مضطرب در اتاق كوچك خود كه محل استراحتش بود قدم ميزد. اغلب اوقات
پرخاشگري ميكرد و هر چه بيشتر با او به گفتگو مينشستيم كمتر به نتايج
مثبتي دست مييافتيم. با صداي بلندي كه به نعرههاي مستانه شباهت داشت
حرفهايش را ميزد و فحاشي ميكرد. نسبت به هر كس و هر چيز بدبين شده بود؛
حتي نسبت به ما كه از دوستان نزديكش بوديم.
براي او ديگر هيچ كس و هيچ
چيزي قابل احترام نبود و گهگاه بستگان نزديكش را هم آماج تير تهمتها و
ناسزاگوييهاي خود قرار ميداد. شايد هم حق با او بود، چرا كه همسرش فريبا
را بيش از هر كس و هر چيز در اين دنيا دوست ميداشت و تنها به او بود كه
مهر ميورزيد. حال او را از دست داده و در واقع هيچ اميدي براي به دست
آوردنش نداشت. تا جايي كه گروهي ميگفتند كه اگر كارش به جنون نكشد جاي شكر
دارد. پدر و مادر و خواهر و برادرش لحظهبهلحظه به اتاق او سر ميزدند و
به آرامي اشكهايي كه در چشمهايشان حلقه ميبست را به دور از نگاه
هوشمندانهي مهندس با پشت دست پاك ميكردند. به راحتي ميشد دل شكستگيهاي
مادر پيرش را در آهنگ صداي لرزانش دريافت. همه به طور يكسان از اتفّاق شومي
كه بر زندگي آنان سايه افكنده بود، اندوهناك بودند. گاه ديوانه وار و با
صداي بلند و خندههاي وحشتناك شعري را بر زبان جاري ميكرد و با لحني كه
خشم و نفرت و تمسخر بر آن رنگ انداخته بود، ميگفت:
- «عجب! عجب... هاهاها....
بر كلاه فقر ابراهيم ادهم نقش بود
قدر درويشي كسي داند كه شاهي كرده است.
آخر
تو را چه به اين حرفها؟ بيچاره! تو كجا و ابراهيم ادهم شدن كجا؟! تو را
چه به شيخ الطايفه جنيد بغدادي؟ تو را چه به شبلي و حلاج؟ تو را چه به فهم
مطالب حافظ و مولانا و احمد غزالي؟ سگ پير؟! كلاهبردار! يعني تو شاهي
كردهاي كه اكنون به درويشي رسيدهاي؟ جناب احسان علي شاه! گرگ ولگرد! تو
در اين سن و سال به خوك پيري شبيه هستي كه كارت مفت خوري و موذيگري و دروغ
گويي و كلاهبرداري است. الحق كه حاج مطهر علي شاه توصيف دقيقي از تو كرده
بود؛ زن دو شوهره!! آري زن دو شوهره!! ولي من ميگويم تو از زن دو شوهره هم
كمتر هستي. خوك هشتاد ساله! آخر بيشرفي و بيحيثيتي تا چه حد؟ اگر من جاي
آن شاعر ناشناس بودم ميگفتم «قدر درويشي كسي داند كه چون... بوده است»
الدنگ بيكس و كار! زن بيچاره ات از دست تو دق كرد و مُرد. اگر دخترت تو
را به خانه راه نميدهد حق دارد، آري! حق دارد...»
ناگهان ديدم بي
اختيار به پا خاست و از شدّت فشارهاي روحي و عصبي مشت محكمي به ديوار اتاق
خود زد كه در اين حين پسرخاله اش، كه دامادشان نيز بود، او را بغل گرفت و
از وي خواست تا قدري آرام گيرد و سرانجام او را با دست زخمي بر جايش
نشاندند.
خواهر و مادرش با دلي شكسته آهسته آهسته گريه ميكردند و پدر
كه شمع وجود فرزندش را رو به خاموشي ميديد، با دستي لرزان، شانههاي او را
لمس كرد و گفت:
- «همهاش تقصير خودت بود. اغلب شبها دير به خانه
ميآمدي و بعد تا لنگ ظهر در خواب بودي. نه به كار و زندگيات اهميّت
ميدادي و نه به حرف ديگران. خانقاه شده بود همه چيز و همه كس تو. بندهي
خدا فريبا چقدر در انتظار آمدن تو تا نيمههاي شب چشم به در دوخت. صد بار
گفتم تو يك مهندس قابلي هستي، باسوادي، احترام خاصي بين همكاران و فك و
فاميل و دوستانت داري، چقدر گفتم قدر خودت را بشناس! هر چيز و هر كاري حد و
حسابي دارد. اين طور در اين راه افراطي عمل كردن كار آدميان ضعيف النفس
است. هر چه ما گفتيم فقط خودمان شنيديم، هر چه نصيحتت كرديم تو «ياعلي مدد»
و «ايواللّه» و «عشق است» تحويل ما دادي.
عاقبت تو، كاملاً روشن بود
ولي كو چشم بصيرت؟ آخرش هم پول و زندگي و كار و همه چيزت را از دست دادي،
در واقع به طور كلي هستي ات را در اين راه از تو گرفتند و حالا ديگر هيچ
درويشي نيست كه يك بار بيايد و به تو سري بزند و يا حتي به صورت تلفني هم
كه شده از احوالت با خبر شود».
لحظه اي سرش را پايين گرفت و شروع كرد به گريه كردن آنگاه با صداي بلند ادامه داد:
«پس
كجا رفتند آنهايي كه دسته دسته مي آمدند و ميخوردند و ميكشيدند و آخر
شب به خرابه هاي خودشان باز ميگشتند. پس كو؟ هان! پس حالا آنها كجايند؟
چرا خبري حتي براي يك بار هم از تو نميگيرند؟ خوب معلوم است، براي اينكه
تو ديگر توان جواب دادن به اعتياد خودت را هم نداري، در ابتدايي ترين
مراحل زندگي تا زانو در گل فرو مانده اي. زماني احتياج و خواسته هاي آنان
را فراهم ميكردي ولي حالا خودت سخت محتاج ديگران شدهاي و كسي هم نيست تا
كمكت كند. چقدر گفتم چقدر... آخر عزيز من! مگر همان درويشي كه ميگفتي يكي
از مشايخ ميرطاهر علي شاه بود... اسمش چه بود؟... آهان يادم آمد، مشتاق
عليشاه عرب، مگر او نبود كه ميگفت شما اگر ده تا درويش واقعي را به من
نشان بدهيد بي هيچ معطلي مريد آنان خواهم شد. اين حرفها را هم كه خودشان
ميزدند، پس عقل تو كجا رفته بود؟ چرا تو اين قدر بيشعور تشريف داشتي؟...»
من
آهسته به كنارشان خزيدم و به آرامي از پدرپير و دلشكستهاش خواهش كردم كه
ديگر ادامه ندهد و او نيز با تكان دادن سر به علامت تشكر پذيرفت و به يك
آه كشيدن قناعت كرد.
در اين هنگام زنگ در به صدا درآمد. عباس از جايش
برخاست و با شتاب به سمت گوشي آيفون رفت. گويي منتظر كسي بود! بعد از لحظه
اي به اتاق برگشت و از همگان خواست تا سريعاً به اتاق مجاور بروند و از
همسرش حديثه نيز خواهش كرد كه اتاق مهندس را از استكان هاي چاي و ديگر
ظروف اضافي خلوت كند، براي اينكه آقاي دكتر مجيد عامري تشريف آوردهاند.
همين كه من نيم خيز شده بودم تا برخيزم و از اتاق خارج شوم، عباس با
اشارهي انگشت از من خواست تا دقايقي را در كنار مهندس بمانم. عباس به كنار
من آمد و آهسته در گوشم نجوا كرد كه اين آقاي عامري دكتر روانشناس است و
او توسط يكي از دوستانش از دكتر خواهش كرده تا براي يافتن راه علاج به
اينجا بيايد و با وضعيت نابهنجار روحي، رواني و جسمي مهندس از نزديك آشنا
شود.
دكتر عامري بعد از ورود به دقّت به رفتار و گفتار مهندس توجّه خاصي نشان داد. وي بعد از مدتي كوتاه به آرامي در گوش عباس گفت:
-
«من سرتاپا گوش هستم، لطفاً به صورت مختصر و مفيد شرح ماوقع را بگوييد تا
انشاءاللّه چاره اي بينديشيم تا شايد به اميد حق گرهي از كار اين جوان
گشوده گردد.»
عباس گفت:
- «جناب دكتر! روزي در محفلي دوستانه جناب
مهندس مهدي كشاورز با درويشي از سلسله ي خاكسار كه لقب طريقتي او خادم علي
شاه بود آشنا ميشود و ضمن سه ساعت بحث و گفتگو در آخر، جناب مهندس محو
كلام درويش ميشود و از او ميخواهد كه وي را نيز در اين طريق هدايت كند.
خادم علي شاه زمان ملاقات بعدي را با مهندس كشاورز تعيين ميكند و در وقت
تعيين شده وي را به حلقه ي ذكري دعوت ميكند كه در آن حلقه خود مياندار
بوده و احسان علي شاه، كه از پيشكسوتان و سركردگان و شيخ المشايخ اين سلسله
محسوب ميشد، پير مجلس. خادم علي شاه دو زانو در كنار پير مينشيند و
دربارهي مهندس كشاورز آهسته سخن ميگويد و با انگشت خود مهندس را نشان
ميدهد و احسان علي شاه نيز به علامت تأييد و رضايت سري تكان ميدهد. آن شب
آداب و رسم و رسوم و تشريفات درويشان، كه تا آن ساعت به چشم نديده و به
گوش نشنيده بود، عميقاً مورد توجّه مهندس قرار ميگيرد. بعد از اتمام مجلس،
پير طريقت جناب مهندس را به كنار خويش فرا ميخواند و از او درباره ي كار
و تحصيلاتش و مسايل مختلف سؤالاتي ميكند و وي نيز با خلوص نيّت به يكايك
پرسش هاي پير جواب ميگويد. احسان علي شاه رو به ايشان كرده و ميگويد:
-
«اگر ميخواهي درويش حقيقي باشي بايد هميشه در خدمت پير كمر همّت ببندي و
هر چه پير گفت بدون هيچ بهانه اي بپذيري و پذيرفتن سخن پير به معني شرط
عقل را كنار نهادن و شرط دل را پيش گرفتن است. چنانكه حتي براي يك مورد هم
در كلام پير چند و چون نميكني...
زين سپس ما را مپرس چوني و از چون در گذر
چون ز چوني دم زند آنكس كه شد بيچون خويش
بدون
هيچ سؤالي تمامي اوامر پير بايد از سوي سالك فرض دانسته شود و اجرا گردد؛
حتي اگر مخالف عقل و رأي سليم باشد. چرا كه سالك نرود بيمدد پير به جايي،
تا اينكه بتواني با سير در مراتب بالاتري به سرچشمه ي حق و حقيقت نزديك
شوي. درويشي كردن كار هر كسي نيست و به قول معروف گاو نر ميخواهد و مرد
كهن. اگر طالب هستي، پس بسماللّه!»
جناب مهندس تمام گفته ها و
دستورات پير را با جان و دل پذيرفته و براي تشرّف يافتن به عالم فقر قرار
ميشود در شب جمعه ي هفته ي بعد، جماعت دراويش را به منزل خود دعوت كند و
با دادن ديگجوش و پرداخت مبلغي پول بالغ بر پانزده ميليون ريال به احسان
علي شاه در سلك دراويش آن سلسله درآيد.
اواسط هفته با احسان علي شاه
تماس ميگيرد و او اظهار ميكند كه وي را نميشناسد. ايشان وقتي كه دقيقاً
نشاني خودش را يادآوري ميكند و ميگويد:
- «قرار بر اين بود كه اين
هفته بنده توسط شما به سلسله ي فقراي خاكسار مشرّف شوم و غرض از مزاحمت
اين بود كه بدانم به طور تقريبي بايد براي چند نفر تدارك ببينم؟»
احسان علي شاه همه چيز را به خاطر آورده و گفته بوده:
- «شما كه هنوز چلّه نگرفته ايد، چگونه ميخواهيد در همين هفته مشرّف شويد.»
مهندس در جواب ميگويد:
- «حضرت درويش! خودتان فرموده بوديد، والاّ من كه چيزي از مراحل و مراتب درويشي نميدانم!»
احسان علي شاه ميگويد:
-
«خب، شما نميدانستيد! خادم علي شاه، اين احمق بيكردار كه ميدانست، او
ميبايست به شما ميگفت. پيش از اينها طالب مي بايست چند چلّه ي كامل كه
جمعاً هزار و يك روز خدمت به پير و خانقاه بود و بعد از تشرّف وقتي لسانش
كشيده ميشد تا مرتبه پياله سه سال و سه روز خدمت پير ميكرد. بنده براي
اينكه مريد اذّيت نشود همهي اينها را حذف كردهام ولي چلّهي قبل از تشرّف
را كه نميتوانم حذف كنم. حال كه طالبي از همين امروز به مدت چهل روز بايد
به پير خدمت كني و چلّه ات را به امر پير از همين امروز شروع كن تا دير
نشده است؛ چون چند نفر از ديگر طالبان فقر وجود دارند كه بنده با مشرف شدن
آنان فعلاً مخالفم، چنانچه مورد پذيرش واقع شوند آنگاه چلّه ي شما به
تأخير خواهد افتاد، پس نفس حق كن!»
مهندس قبول ميكند و مسأله را با
همسرش كه حدوداً چهار ماه از مدت ازدواجشان ميگذشت، در ميان ميگذارد. او
با اتومبيل خود در پي احسان علي شاه ميرود و همسر جوانش در پي مهيا كردن
زمينه براي نگهداري از پير آن هم به مدت چهل روز برمي آيد. هر دو ساعت هفت
بعدازظهر وارد منزل مهندس ميشوند. همسر مهندس كه جواني بود زيبا و خوش
برخورد، عليرغم تمام بدي هايي كه مادرش برايش نقل كرده بود، با توجّه به
اظهارات قبلي شوهرش پيرامون مسايل درويشي و دراويش اين روزگار كه جماعتي كم
توقع، بيريا، با خدا، ذاكر، ساده و بيآلايش هستند، با وارد شدن احسان
علي شاه مطلقاً احساس حضور غربيه اي را در محيط زندگي جديد خود نكرده و او
را با ذهنيّت آماده پدر خطاب ميكند. او پيشترها هم از زبان مادر خود
نكاتي ضد و نقيض از دراويش شنيده بود. ولي توانايي تحليل شنيده ها را
نداشت. احسان علي شاه بعد از پذيرايي كامل از همسر مهندس نيز خواسته بود او
هم در اين جرگه درآيد و جزو مريدان او محسوب شود. از نظر مهندس اين نيز
ايرادي نداشت و فريبا هم نسبت به پيشنهاد احسان علي شاه بيميل نبود. از آن
لحظه به بعد قرار شد هر دو چلّه بگيرند. احسان نكاتي را كه به نظرش
ميرسيد و ميبايست در راستاي تحقق اهداف شيطاني خود براي چگونه استفاده
كردن از موقعيّت هاي بهوجود آمده، تا جايي كه امكان و توان داشت اين زن و
شوهر را توجيه ميكرد و ميگفت:
- «شعار اصلي مسلك خاكسار اين است: خاموش باش، زهر نوش باش و سر پوش باش.
خاموش
باش: يعني هر چه كه پير امر كرد حق چون و چرا كردن نداريد. طالب زبانش را
مهر ميكند و فقط گوش هايش براي شنيدن اوامر پير باز است و بس. اگر دستور
پير را اجرا نكند هر لقمهاي برايش حرام است.
زهر نوش باش: يعني اگر حتي
پير دستور به نوشيدن زهر داد هرگز نبايد طالب بپرسد كه چرا؟ چون و چرا
كردن خطري است كه طالب را از مسير حقيقي خود منحرف ميكند.
و سرّ پوش
باش: يعني هر عيبي و يا هر مسأله اي كه به نظر طالب ناهنجار آمد فكر قبيح
بودن آن را نبايد به ذهن خود خطور دهد و هرگز نبايد با ديگران در اين مسأله
صحبت كند كه در غير اين صورت لباس فقر و لقمهي فقر بر او حرام ميشود.
شايد پير مصلحت بداند كه طالب بايد شرب خمر نمايد و يا اينكه از اعمال
قبيحه جهت امتحان كردن او استفاده كند و يا وادارد كه طالب، فعل قبيحهاي
را انجام دهد، در اين صورت طالب فقر اگر ندانسته و به درك مطلب نرسيده
بخواهد آن را نزد ديگران افشا كند طريقت او باطل ميشود. پير هر نفسي كه
كرد، طالب و مريد ميبايد بدون از دست دادن فرصت نفس حق كند. مهمترين كار
مريد، طالب نفس بودن است و هر آينه حق كردن نفس پير. نفس حق كردن بر مريد
واجبِ واجب است.»
مخبر احسان علي شاه و تنها رابط وي با بيرون از آنجا
خادم علي شاه بود. هرازگاهي اگر چراغي روشن ميشد هر چهار نفر (احسان علي،
خادم علي، مهندس و همسرش) با هم به جمع خانه ميرفتند و دير وقت به منزل
مهندس ميآمدند. يكي از همين شبها كه بعد از جلسه خيلي هم از وقت گذشته
بود، احسان از خادم علي ميخواهد كه به همراه آنان در منزل مهندس بيتوته
كند. در همان ايام بيتوته خادم علي روزي نجواكنان سر در گوش احسان ميكند و
موضوعي را عنوان ميكند كه احسان ميگويد:
- «در فكرش هستم، همين روزها ميخواهم مهندس را به مأموريتي بفرستم، آنگاه همه چيز درست ميشود.»
خريد
ترياك براي كشيدن خادم علي هم جزو دستوراتي بود كه ميبايست مهندس كشاورز
بدان پايبند باشد. روز موعود فرا رسيد. احسان علي شاه از مهندس ميخواهد كه
به اصفهان رفته و گزارشي از وضعيّت فقراي آن سامان تهيه كرده و ظرف سه روز
خودش را به تهران برساند. او با گرفتن چند روز مرخصي عازم اصفهان ميشود.
قبلاً با منير علي شاه تماس گرفته شده بود و در اين زمينه امكانات لازم جهت
استقبال و اسكان مهندس نيز تدابيري به عمل آمده بود. با رفتن مهندس به
اصفهان، بعد از ظهر حوالي ساعت پانزده، در همان روز خادم علي به منزل مهندس
فرود مي آيد. همسر مهندس در نبود شوهرش كمي احساس تنهايي كرده و كمتر بين
آن دو ظاهر ميشود. احسان او را ندا ميدهد و از او ميخواهد كه بساط خادم
علي را آماده كرده و خود نيز در كنار آنان بنشيند. خادم علي بساط خود را
گشوده و مشغول كار هر روزهاش ميشود. احسان رو به همسر مهندس كرده و
ميپرسد:
- «آيا غريبه اي در بين ما هست؟! اين لباسها و اين روسري را امروز خريده اي؟!»
خنده
ي شيطاني خادم علي موجب ميشود عرقي سرد بر پيشاني زن بنشيند. احسان با
قيافه ي حق به جانب از او ميخواهد برود و با وضعيّت راحت تري برگردد.
همسر مهندس با گفتن چشم! چاره اي جز نفس حق كردن نداشت.
احسان
علي شاه خود اهل سيگار و ترياك و... نبود ولي در عوض حتي يكي از مريدانش
هم سالم نبودند. بساط خادم علي چيزي حدود يك ساعت و نيم به طول انجاميد.
احسان علي شاه طبق نقشه هايي كه قبلاً كشيده شده بود رو به خادم علي كرده و
ميگويد:
ـ «اگر كارت تمام شده است اين طالب تازه نفس جوان است و از
طرفي ديگر چون همسرش در خانه نيست، لطفي كنيد و در همان اتاق او را از
هواهاي شيطاني نجاتش دهيد!»
خادم علي براي رد گم كردن ميگويد:
- «اگر اجازه دهيد من كمي كار دارم و بايد...»
- «نفس حق كن! وقتي كه پير نفس كرد ديگر حرفي نباشد!»
- «اي واللّه عشق است!»
عرق شرم بر پيشاني زن جوان جاري شد و با بغضي كه در گلويش رخنه كرده بود ميگويد:
- «آقا جان! بگذاريد ايشان به كارشان برسد، من مطلقاً نيازي به اين مسايل ندارم.»
احسان علي شاه چشمهايش را ميدراند و با لحني تند ميگويد:
- «خاموش باش، زهر نوش باش و سرّ پوش باش... اين من هستم كه ميفهمم در خيالت چه ميگذرد و تو جواني و حق داري...»
حدوداً بعد از 45 دقيقه خادم علي از اتاق بيرون آمده و در مقابل احسان زانو ميزند.
لحظهاي بعد همسر مهندس نيز بيرون آمده و شرمسار به داخل آشپزخانه ميخزد...
احسان علي شاه آهسته از او ميپرسد:
- «چطوري بود؟»
خادم علي شاه در جواب ميگويد:
- «رام شد قربان!»
در
غيبت مهندس اين كار هر روزهي آنان بود، روز آخر، قبل از ورود مهندس هر دو
بعد از ارتكاب عمل وقيحانه مي آيند و در كنار احسان مينشينند. تلفن
همراه خادم علي لحظه اي بعد به صدا درميآيد:
ـ «الو... الو...»
دختر خادم علي: ـ «الو... بابا يا علي مدد!»
خادم علي: «يا علي دخترم، چه خبر؟»
دختر خادم علي: - «بابا...! كجا هستي؟ لطفاً زودتر به منزل بياييد تا با هم برويم كلانتري...»
خادم علي: - «كلانتري؟! كلانتري براي چه كاري؟ چي شده؟!»
دختر
خادم علي: - «براي اينكه دوستان درويشت را بهتر بشناسي، شمايي كه شب و روز
يا در حال كشيدني و يا پرسه زدن، يا خوابي يا در پي درويش بازي... آخر تو
كه اين جور بودي، تو كه هيچ وقت پيش زن و بچّه ات نبودي، چرا تشكيل
خانواده دادي؟»
خادم علي: - «درست حرف بزن تا ببينم چي شده، دخترهي زبان دراز!»
دختر
خادم علي: - «ميخواستي چي بشه؟! در منزل اسرار علي شاه، مأموران نيروي
انتظامي مامان را با سه تن از رفقاي درويشت دستگير كردهاند... تو فقط بايد
بگويي زن من اين كاره نيست...!»
از چلّهي ساختگي احسان چيزي حدود سي و
پنج روز گذشته بود. مهندس به اميد اينكه پنج روز ديگر كار به اتمام
ميرسد، هر روز لحظه شماري ميكرد. علاوه بر اينكه كليهي پساندازش هم
تمام شده بود كه هيچ، به آشنايان و وابستگان خود مبلغ زيادي را هم مقروض
گرديده بود. آن هم به اميد اينكه اين چند روز نيز بگذرد و به پايان خود
نزديك شود. در اين موقعيّت نابهنجار ناگاه احسان علي شاه گفته بود:
ـ «چلّه ي تو ديگر رو به اتمام است و از پنج روز ديگر چلّه ي همسرتان شروع ميشود...»
با
گفتن اين حرف گويي دنيا بر سر مهندس خراب شد. از طرفي خود به دام اعتياد
گرفتار آمده بود و ديگر اينكه كفگيرها به ته ديگ خورده بود. احسان غير از
خود هر روز چند نفر ديگر را هم به دور خود جمع ميكرد و تمامي مخارج لازم
اعم از هزينه ي ترياك، شراب، غذا و ميوه هم به گردن مهندس بيچاره افتاده
بود. اغلب روزها تا پاسي از شب دور هم جمع ميشدند و دربارهي دوست علي
شاه، محزون علي شاه و تني چند از فقرا صحبت ميكردند و احياناً گزارشي از
آنان ميدادند ولي با آمدن مهندس يا همسرش به اين جمع سعي در پنهان كردن
موضوع داشتند. اين قضيه آنقدر مشكوك ميشود كه با گل كردن حس كنجكاوي
مهندس، درصدد آن برميآيد كه پرده از رخ ماجرا بردارد. با كشف اين موضوع
معلوم شد كه اين چلّهنشيني به قولي فرماليته بوده و او هستي خود را پاي
شيّادي اين دو مرد از دست داده است، اما ميترسيد آنها كه صفايش داده
بودند، مبادا در كمين ضربهاي ديگر نشسته باشند و فهميد كه احسان خود را به
اين بهانه در خانه ي مهندس پنهان كرده بود.
از طرفي ديگر رسوايي
صفادادن احسان علي شاه به گوش دخترش هم رسيده بود و او حق قدم به خانه
نهادن را هم نداشت و ثانياً با صادر كردن حكم اعدام هفده نفر از مريدان
خود، در پي فرصتي ميگشت تا از اين ورطهي نامناسب و خطرناك خودش را رها
كند. به همين منظور خانهي مهندس بهترين محل براي بيتوته كردن بود، چون نه
كسي او را ميشناخت و نه او به كسي از اين ماجرا چيزي ميگفت، در واقع كسي
چيزي نميدانست كه بگويد. مجالسي را هم كه بر پا ميكردند، زمينهسازش خادم
علي بود كه همه چيز را از پيش در نظر ميگرفت و به او خبر ميداد.
فرداي
آن شب مهندس بر سر كار خودش حاضر ميشود. قبلاً مبلغ سه ميليون تومان براي
تشرّف خود و همسرش به اين شيّاد داده و او نيز اين مبلغ را توسط خادم علي
به جاي امني انتقال داده بود، اما مهندس به دليل هزينه هاي هنگفت روزانه
به بد وضعي دچار شده بود، ديگر چيزي نداشت كه بخواهد هزينه كند. از طرفي
ديگر فريبخورده ي شخصيتي بود كه پيشترها از دل و جان به او ايمان آورده
بود. مهندس در اين مدت حتي يك بار هم او را نديد كه به نماز ايستاده باشد.
او با خود فكر ميكرد اگر بيشتر از اين بها بدهد ديگر بهانه اي براي زندگي
كردن ندارد. همسرش هم از اين وضعيّت پيش آمده كاملاً نگران و ناراضي بود.
او تصميم ميگيرد به خانه برگردد و با احسان در اين مورد گفتگو كند.
مخصوصاً اينكه مينا علي شاه يكي ديگر از مريدان پروپا قرص احسان به تازگي
از مسافرت طولاني خود برگشته و با پيدا كردن احسان چند روزي بود كه به
اعضاي خانوادگي مهندس ملحق شده و شبانهروز در ميان آنان بسر ميبرد. او
ميدانست مثل هميشه، بعدازظهرها حداقل دو سه نفر از فقرا و مريدان قديمي در
خانهي وي گرد ميآيند. تصميم جدّي گرفت كه قبل از آمدن كسي، به خانه
برگشته و با احسان از وضعيّت فعلي خود سخن بگويد. قبل از اينكه حركت كند
تلفن دفتر كارش به صدا درآمده بود:
- «بله، بفرماييد!»
- «الو... من داود هستم، داود علي شاه!»
- «يا علي... در خدمتيم قربان، امري باشد!»
-
«قصدم از مزاحمت اين بود كه به درويش بگوييد فردا شب در منزل وصل علي شاه،
عدهاي از فقرا ديگ جوشي را كردار ميكنند، لطفاً خبرش را به حضرت درويش
برسانيد.»
داود علي شاه چند بار به منزل مهندس آمده بود. ظاهر امر چنين
به نظر ميآمد كه فقيري است منطقي و معتدل. به همين خاطر از او خواست جريان
صفا دادن احسان را به طور كامل بيان كند. او ابتدا طفره ميرفت، ولي با
خواهش پيدرپي مهندس گفته بود:
- «راستش من هم دقيقاً چيزي نميدانم ولي
تا آنجايي كه با خبر هستم اين موضوع با توطئه ي دوست علي شاه و محزون علي
شاه صورت گرفت. آنان از بعضي رفتارهاي پير خود دلگير ميشوند و چندين بار
حتي تذكر ميدهند، ولي احسان گوشش به اين حرف ها بدهكار نبود. تا اينكه
روزي به خانه ي يكي از فقرا او را دعوت ميكنند و دوست علي با طراحي نقشه
اي، احسان را از پشت بغل كرده و دسته اي او را قفل ميكند. محزون علي شاه
هم با يك قيچي ريش و سبيل او را كوتاه كرده و هر دو به سمت خانهي محزون
فرار ميكنند. ريخته شدن آبروي احسان موجب بياعتباري او در بين كثيري از
فقرا و دراويش سلسله هاي ديگر ميشود. همه جا دهن به دهن ميچرخد كه: چند
تن از مريدانش، صفايش داده اند!
اين عمل آتش خشم احسان را شعله ورتر
ميكند و به زعم خود هفده نفر از مريدان خود را در اين توطئه همدست
مييابد. به همين خاطر حكم اعدام هفده تن از مريدان خود را صادر كرده و چند
نفر را براي كشتن اين جماعت اجير ميكند. محزون علي شاه با مادر پير خود
زندگي ميكرد و گويي مادرش هم دچار انحرافات اخلاقي بوده است. آن دو نفر
يعني محزون و دوست علي چندين بار با هم به خلوت میروند. بعضي از مريدان
احسان به خانه ي سازماني دوست علي شاه كه مربوط به نيروي دريايي است، هجوم
برده و باعث آزار و اذيّت همسر و يك فرزند او ميشوند. همسر دوست علي شاه
كه دندان پزشك بود، چندين مرتبه از وي خواسته بود كه گرد محافل درويشي
نگردد، اما او از اين گوش گرفته و از گوش ديگر سخن همسرش را رها كرده بود.
او هميشه از سر كار برنگشته يا در فكر ترياك كشي بود و يا در پي محافل
درويشي و يا طبق معمول ديروقت به خانه برميگشت. همسر دوست علي به نام دكتر
نيره خاتون كرماني از دست مريدان ناجوانمرد احسان علي و شوهر خودش شاكي
شده و با مراجعه به مراجع قانوني شكايت ميكند. شكايت او موجب ميشود كه
علي الحساب دوست علي به يكي از مراكز مربوط به نيروي دريايي بوشهر منتقل
شده تا بيشتر تحت نظر باشد و امّا مأمورين قانون در پي دستگيري احسان و
مريدانش كه به محدوده ي زندگي دكتر قدم نهاده بودند، برميآيند كه تا به
حال به نتيجه اي هم نرسيده اند. سرانجام خانم دكتر از شوهرش دوست علي شاه
جدا شده و دادگاه نيز با تشخيص عدم صلاحيت پدر، حضانت كودك را به دكتر
ميبخشد. او براي اينكه بعدها از دست مزاحمت هاي احتمالي دوست علي شاه
رهايي يابد، بچّهي خود را برداشته و به اسپانيا سفر ميكند. محزون علي شاه
نيز وارد دايره ي ديگري از فقر شده و مراحل درويشي را توسط پير ديگري
دنبال ميگيرد. تقريباً كل جريان همين بود.»
امّا مهندس، ظلمي كه احسان
به خود و به همسرش كرده بود را نابخشودني تلقي كرده و دائماً نسبت به
گذشتهي خود و همسرش افسوس ميخورد. وارد آپارتمان شده و پلّه ها را تا
طبقهي چهارم يكي يكي پشت سر ميگذارد. تقريباً يك ساعت به اذان ظهر باقي
مانده بود. هيچ كس فكر نميكرد كه او در اين وقت از روز كارش را تعطيل كند و
به منزل برگردد. كليد در را ميچرخاند؛ با باز شدن لاي در، صحنهاي را
مشاهده ميكند كه از فرط ناراحتي محكم سرش را به در ميكوبد. خيلي خوب
ميدانست كه همه ي قصورات از جانب خودش بود نه كس ديگري!
ناگهان احسان علي شاه، مينا علي شاه و همسرش را در شرايط زنندهاي ميبيند و...
مهندس
به قدري مينا علي شاه و احسان علي شاه را كتك ميزند كه خود از حال
ميرود. آنان را با همان وضعيّت از خانه بيرون ميكند. آن دو لباس هاي خود
را در پاگرد آخرين پلّه بر تن كرده و سريعاً از آن نقطه دور ميشوند. وقتي
كه از همسر خود ميخواهد توجيهي براي اين عمل قبيح و خيانت ملموسش بياورد،
او ميگويد:
- «از فرداي همان روزي كه قدمش به اين خانه باز شد بازيچه
ي او شده بودم و از روزي كه به سفر اصفهان رفتي مرا مجبور ميكرد تا به هر
عمل نامشروعي با خودش و دوستانش راضي شوم. او با شعار خاموش باش، زهر نوش
باش و سرّ پوش باش هم تو را و هم مرا منحرف كرده بود. مگر تو نبودي كه گفتي
اگر دستور داد كه خودت را از پنجره پايين بيندازي بايد گوش كني؛ چون
بيمدد پير كسي راه بجايي نميبرد.»
در آن لحظه مهندس فرياد كشيده و سرش
را به ستون خانه ميكوبد و در دم بيهوش ميشود. همسرش نيز كه خود را
گناهكار ميدانست، براي اينكه از زندگي مهندس بيرون برود پا به فرار گذاشته
و تاكنون كسي از او خبري دريافت نكرده است. حتي مادر پيرش هم از او خبري
ندارد، او در اين شهر گم شده است.»
دكتر عامري: ـ «عجب سرنوشت شومي، ولي
با اين حال من نااميد نيستم، همه بايد دست به دست هم دهيم تا انشاءاللّه
به اميد خداوند نتيجه اي بگيريم...»
اما دكتر هم ميدانست كه اين
آشيانه ي ويران شده توسط مشتي شياد، ديگر هرگز جايگاه دو پرنده ي عاشق
نخواهد شد. ميدانست كه حضرات درويش امروز سرگرم ويران كردن آشيانه هاي
ديگري هستند و با خود انديشيد:
- «اي كاش رسانه هاي ديداري و شنيداري نقاب را از چهره ي پليد اين جماعت برميداشتند تا مردم آگاه شوند.»
عباس آهي كشيد و گفت:
-
«البته بعضي از همسايه ها ميگويند چندين بار همسرش را در حوالي اين
منطقه ديدهاند، خدا ميداند تا چه اندازه اين گزارشها ميتواند صحت داشته
باشد. تأثيرات منفي اين گزارشات باعث شده است كه هميشه از اين پنجره رفت
وآمد مردم را تحت نظر داشته باشم. بعضي ها هم ميگويند احياناً خودكشي
كرده است كه من اين حرف را باور ندارم؛ چون بالأخره روزنامه ها در صفحه ي
حوادث خود اينگونه خبرها را درج ميكنند. سرتان را درد آوردم، اين بود
آنچه را كه شما ميبايست بدانيد...»
برگرفته از کتاب طریقت تزویر
ادامه دارد...
گروه فرق و ادیان ساختگی موسسه راهبردی دیده بان
اين وبلاگ به دنبال حوادث خونبار شهرستان كوار و جهت اطلاع رساني ساخته شده است